جستجو در انجمن‌ها

(جستجو‌ی پیشرفته)

آمار انجمن
» کاربران: 76
» آخرین کاربر: seyedhassanpooremami@gmail.com
» موضوعات انجمن: 53
» ارسالهای انجمن: 64

آمار کامل

کاربران حاضر
ما 4 کاربر حاضر در انجمن دارید
» 0 کاربر عضو | 4 مهمان

آخرین موضوعات
طراحی اپلیکیشن فروشگاهی ا...
انجمن: طراحی سایت
آخرین‌ارسال: seyedhassanpooremami@gmail.com
03-12-2018, 06:01 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 50
طرز تهیه سالاد میگو
انجمن: معرفی سایت
آخرین‌ارسال: admin
18-11-2018, 03:38 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 55
کوله پشتی دلسی مدل Omega
انجمن: معرفی سایت
آخرین‌ارسال: admin
28-10-2018, 08:36 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 127
دانلود آهنگ غمگین برای جد...
انجمن: معرفی سایت
آخرین‌ارسال: aliazarmy@gmail.com
19-10-2018, 05:06 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 147
مشاغل اینترنتی
انجمن: طراحی سایت
آخرین‌ارسال: academysabz
09-08-2018, 11:14 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 570
پرشین پت شاپ فروشگاهی برا...
انجمن: طراحی سایت
آخرین‌ارسال: PPSSupport
02-08-2018, 10:51 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 342
مشاوره تخصصی کودک و نوجوا...
انجمن: معرفی سایت
آخرین‌ارسال: admin
29-07-2018, 02:05 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 244
موزه های پاریس
انجمن: گردشگری
آخرین‌ارسال: guideiranfrance
24-05-2018, 07:25 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 1,065
تابلو استیل چیست و چه کار...
انجمن: معرفی سایت
آخرین‌ارسال: panel123
24-05-2018, 03:17 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 417
سایت راهنمای گردشگری و نی...
انجمن: گردشگری
آخرین‌ارسال: guideiranfrance
23-05-2018, 01:31 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 2,061

 
  تقسیم بندی کلی فرش ایران
ارسال‌شده توسط: mobilefile - 26-03-2018, 10:25 PM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

تقسیم بندی کلی فرش ایران
در تقسیم بندی کلی فرش های بافته شده در شهر های مختلف ایران مانند فرش کاشان ، فرش‌های ایران به دو دسته اصلی «طرح‌های ذهنی» و «طرح‌های اسلیمی» تقسیم‌بندی می‌شوند. طرح ذهنی: طرح‌های فرش ایران با نقشمایه خطوط شکسته و شکل‌های هندسی، طرح ذهنی نامیده می‌شوند. طرح اسلیمی: به طرح‌های فرش ایران با نقشمایه خط‌های گردان، طرح‌های اسلیمی می‌گویند.
جدای از این نوشته شانه های مختلف فرش نیز در زیبایی و ریز بافتی طرح فرش تاثیر گذار است - مثلا فرش 1000 شانه کاشان از جمله فرش های مرغوب و در خور توجه علاقمندان و استادان حوزه فرش می باشد
طرح‌هایی از فرش با نقشمایه اجسام و اشیاء
اجسام و اشیائی که طراح، در زندگی روزمره خود با آن‌ها سر و کار دارد آن‌ها را می‌بیند لمس می‌کند و به آن‌ها نیاز دارد در بسیاری اوقات در طرح‌هایش نمایان می‌شوند در واقع می‌توان گفت جسم از نقشمایه‌های رایج فرش ایران بحساب می‌آید البته این اجسام می‌توانند از ابزارهای مورد استفاده در خود کار بافندگی باشند.
طرح‌هایی از فرش ایران که نقشمایه اصلی آن‌ها صورت حقیقی یا خیالی جانداران است
ترسیم سر و بدن جانداران در هنرهای مختلف طراحی فرش، کاشی‌کاری، نقاشی، کنده‌کاری، فلزکاری و …. همواره در خلاقیت طرح‌های ایرانی به چشم می‌خورده است. به ویژه تجسم صورت انسان یا سر و تنه حیواناتی مانند اسب، پلنگ، فیل، شیر، و … اعم از حقیقی یا دارای شاخ و برگ خیال پردازی و خیالی، از زمان‌های گذشته در انواع هنرهای دستی معمول بوده و جلوه­های چشم‌نوازی خلق کرده‌اند. از این نوع فرش‌ها، برخی طرح‌های دارای صورت در فرش دستباف ایران عبارت‌اند از طرح آدمکی، طرح حیوان‌دار،  طرح صورتی، طرح لیلی و مجنون و  طرح ماهی.
 طرح فرش ایران دارای نقشمایه‌ اصلی طبیعت سبز و مشهور به آن
می‌توان گفت گل و بستان و طبیعت سبز همیشه در خلق تابلوها شگفت‌انگیز و طرح‌های چشم‌نواز و فریبنده، الهام‌بخش راه طراحان و هنرمندان این صنعت بوده است. همانطور که مشاهده شده، طرح‌های گل و گیاه و رنگ طبیعت بی‌اندازه متنوع و زیاد هستند می‌توان گفت به همان نسبت طرح‌ها و نقشمایه هایی که از طبیعت، گل و گیاه و درخت برگرفته شده‌اند و طبیعت واقعی را برای بیننده مجسم می‌سازند در صنعت فرش فراوان‌اند. شایان ذکر است که هر یک از طرح‌های مورد اشاره دارای انواع مختلف و بی‌شماری هستند. تعدادی از طرح‌های این دسته عبارت‌اند از: طرح جنگلی، طرح بوته‌ای، طرح گل فرنگ، طرح درختی گلدانی، طرح منظره و چهار فصل، طرح گل و گیاه.
 طرح‌هایی از فرش ایران دارای نقشمایه اصلی بناهای تاریخی، دینی، مذهبی و مشهور به آن
این نوع بناها جزء مشخصات فرهنگی ایران و اقوام و شهرهای آن محسوب می‌شوند که در صنعت فرش نیز به حجم قابل‌توجهی مشهود هستند نقشمایه ‌اصلی این نوع طرح‌ها بناهای باستانی، تاریخی و دینی و مذهبی دارای تزئینات مخصوص آن‌ها شامل قندیل، کاشی‌کاری و … است.
[عکس: 800px-tabriz_bazar_002.jpg]
خاستگاه نقشه فرش در ایران :
فرش ایران که نتیجه تجربه و عمل سالیان متمادی از تاریخ هنر و صنعت این مردم است در دوران حیات خود همچون سایر دست آورده‌های بشری با نشیب‌ و فرازها قرین بوده زمانی در اوج تجلی و زمان دیگردر حال رکود به سر برده است.
طرحهایی هستند که از محدوده مرزهای مکان و زمان فراتر رفته نسلهای پیاپی را در نوردیده و به سراسر جهان و در دل هنرمندان و هنر دوستان در اقصی نقاط عالم راه یافته‌اند .
به طور خلاصه طرح فرش با شانه های مختلف مانند فرش 700 شانه کاشان جدا از آنکه با مقدمه و پیش بینی لازم فراهم گردد و یا به وسیله بافندگان روستایی و عشایر و ایلات این سرزمین بدون تدوین مقدمات و به طور ذهنی به وجود آمده و بافته شود می‌توان برانگیخته از معتقدات و مکنونات قلبی باورها و خواسته‌های طراح آن دانست که دست هنرمند بافنده آن را بر پیکر فرش با بهره‌گیری از مواد جان می‌بخشد و همچون تابلویی زیبا به علاقمندان تقدیم می‌دارد.
آثار هنری دستی مردم در سراسر جهان از جمله نقاشی ، تذهیب ، تشعیر ، منبت کاری ، خاتم. کاشی‌کاری ، مینیاتور ، خوش نویسی و رنگرزی که قالی چکیده و عصاره آن است ، نشان می‌دهد که همواره طبیعت الهام بخش اصلی و مهم هنرمندان در خلق آثار هنری و ارزشمند ایشان بوده است .
دسته بندی طرح های فرش از دید متخصصان فرش :
فرش شناسان طرحهای فرش ایران را به گونه‌های مختلف گروه‌بندی نموده‌اند و این اختلاف نظر هر قدر که باشد طبیعی می‌نماید . زیرا :
اولا نقش یک فرش با توجه به نقشمایه‌های آن ممکن است به گونه‌های مختلف تغییر پذیرد و به انواع گروههای طرح متعلق شود.
به طور مثال فرش با طرح لچک و ترنج و خطوط اسلیمی که دارای طره کامل باشد را با توجه به سه عامل مذکور یعنی لچک ترنج خطوط اسلیمی و طره می‌توان به گونه‌های مختلف توصیف نمود.
چه رسد به آنکه نقشمایه‌های فرعی فرش از جمله گلها و گیاهان و صورتهای حقیقی و خیالی موجود در آن نیز مورد توجه قرار گیرند که در این چنین حالتی نقش فرش به گونه‌های مختلف و متنوع‌تری گروه‌بندی می شود.
ثانیا چگونه دیدن بیننده در تشخیص طرح یک فرش موثر است زیرا نقاط و خطوط توجه فرش از دید بینندگان مختلف متفاوت می‌باشد.
طراحان هنر قالیبافی و خلاق این عرصه همیشه طرح‌های جدید ارائه می دهند طرح‌های هنری زیادی نیز مانند گراف ها، طرح‌های روی کاشی ها و شکل‌های هندسی و غیر هندسی، طرح‌های تابلوهای هنری، تزئینات هندسی بناهای متنوع ایران پهناور، سردرها و محراب‌ها، گنبدها و بسیاری از اجزاء دیگر بناها و تصویرسازی داستان‌ها و افسانه‌ها در مناطق مختلف کشور توسط طراحان قالیبافی مورد توجه قرار گرفته و با تغییراتی با سلیقه و ذوق خود طراحان این نقش‌ها به فرش‌ها منتقل شده‌اند برخی از این طرح‌ها که شهرت بیشتری دارند عبارت‌اند از: طرح طاق بستان، طرح آرامگاه بوعلی، طرح قندیلی، طرح تخت جمشید، طرح طاق کسری، طرح سردر امامزاده محروق، طرح طاق نما، طرح گنبد دالان عالی قاپو، طرح شیخ صفی الدین اردبیلی، طرح گنبد کاووس (میل گنبد)، طرح محراب کوفی، طرح مسجد شاهی، طرح مسجد شیخ لطف الله، طرح مسجد کبود تبریز، طرح مقبره سلطانیه
طرح فرش ایران مشهور به اقوام و افراد، ایل‌ها و عشایر
فلات ایران دارای طبیعت و اقلیمی متنوع است از جنوب و تلاقی بیابان و دریا در چابهار و بندرعباس تا کویر لوت و بالاتر از آن کوه‌های پوشیده از درختان و گیاهان گیلان و گلستان و مازندران و تلاقی زمین سبز و دریا، همه‌اش تنوع طبیعت بوده که اقوام و عشایر دارای مسلک‌های مختلفی را در خود جای داده است. احوال و زبان و فرهنگ این اقوام و عشایر نیز چون سرزمینشان متنوع و رنگارنگ است. همین رنگ متنوع فرهنگی در فرش‌هایشان نیز خود را نشان داده است. پیشه اصلی بسیاری از این اقوام و ایلات، دامداری بوده است بنابراین زندگی آن‌ها همیشه با پشم و نخ و بافندگی و فرش و خورجین و چادر عجین بوده است. سراسر ایران پهناور از دشت‌ها و کوهپایه‌ها، کویرها و بیابان‌ها، روستاها و شهرها، همه و همه با آب و هوای گوناگون و متغیر در سالیان گذشته همواره گذرگاهی مناسب و محلی مهیا برای اسکان ایل‌ها و عشایری بوده که بخاطر شغل خود یعنی دامداری به دنبال چراگاه‌های مناسب برای دام‌هایشان بوده‌اند عشایر و ایل‌ها حتی در هنگام کوچ ییلاقی و قشلاقی نیز دست از ریسندگی و بافندگی پشم گوسفندان نکشیده و به بافتن دستباف‌هایی مانند قالی یا گلیم یا پلاس ، خورجین ، زیلو، چادر و خیمه و… می‌پردازند. عشایر در بافت فرش‌های خود از نقش‌های ذهنی بدون مقدمه و معمولاً همراه با خطوط شکسته هندسی استفاده می‌کنند که بافت آسانی دارد و به نقشه قبلی احتیاجی ندارد. عشایر به علت کوچ زیاد، دارای ابزار کار قابل‌حمل هستند و بافته‌های آن‌ها نیز کوچکتر و قابل‌حمل می‌باشند آن‌ها غالب اوقات محصولات بافته شده خود را در روستاها و شهرهای بین مسیر کوچشان می‌فروشند آن‌ها مواد اولیه کارشان را نیز از پشم گوسفندان خود می‌گیرند
 
[عکس: bergamot-arranger-islamic-tangled-irani-...raphic.jpg]
طرح های فرش ایرانی که به نام نقش و نقشمایه‌ آن مشهورند
طرح هایی از این قبیل با چنین نام هایی، توسط دست اندرکاران فرش از طراحان و بافندگان گرفته تا کسبه و تجار و واسطه‌ها و دلالان برای شناسایی بهتر طرح ها و نقش و نقشمایه‌ فرش ها نامگذاری شده و طی قرن ها و زمان های گذشته این نام ها دهان به دهان نقل شده و از نسلی به نسل دیگر منتقل گشته است این نوع نامگذاری ها طبق زمینه، متن، حاشیه و مصرف فرش به شرح ذیل تقسیم بندی شده اند.
۱- از منظر نقش زمینه فرش: طرح کف ساده، طرح افشا یا گلدار
۲- از منظر نقش متن: طرح لچک ترنج یا لچکی و ترنج‌دار، طرحهای طره­دار که در نقش آن از بن نگاره‌های طره استفاده می شود مانند طره‌دار پیوسته و طره‌دار ناپیوسته،  طرح طره‌دار سلسله‌ای،  طرح بندی سراسری، محرمات و سلسله‌ای.
۳- از جهت وجود یا عدم وجود حاشیه در فرش: حاشیه دار، بدون حاشیه
۴- از منظر مصرف فرش: طرح جانمازی، طرح سجاده‌ای، طرح محرابی
طرح فرش ایران تلفیقی / اقتباسی
همچنان که فرش های زیبایی در مناطق مختلف ایران بافته شده ملل مجاور نیز دارای طرح های زیبایی هستند که در برخی اوقات اقوام مرزنشین ایران از ترکیب طرح های کشورهای همسایه در طرح های خود نیز استفاده کرده اند. این نوع طرح ها از تلفیق و ترکیب یک یا چند طرح دیگر ایجاد شده یا اقتباسی از سایر طرح های ایرانی یا طرح های دیگر ملل می باشند طرح های تلفیقی/ اقتباسی، خود دارای انواع مختلفی هستند که به قرار زیر می باشد: طرح زیر خاکی، طرح بندی دسته گل، طرح زیر خاکی، طرح بندی شاخل گوزن، طرح ترنج دسته گل، طرح قاب قابی، طرح ترنج سبزی کاری، طرح شاخه پیچ، رنجدار، طرح زیر خاکی ستون دار محرابی.
فرش های اقتباسی اغلب در شهرهای مرزی که با ملل مجاور ارتباط و گاهاً خویشاوندی دارند مانند خراسان و آذربایجان بافته می شوند. برای مثال مشگین شهر استان آذربایجان از مراکز بافت فرش های اقتباسی محسوب می شود. در مناطق مرزی، انتقال ایده ها، طرح ها، ابزار و نگرش ها بین دو قوم مجاور مسبب تلفیق و اقتباس طرح ها می شوند.
اگر برای نمونه بخواهیم تعدادی نقش و نقشمایه‌ و طرح فرش اقتباسی را در اینجا ذکر کنیم می توان ازطرح های قفقاز، گوبلن، افغانی و آناتولی نام برد. بعضی از این طرح ها در فرش کاشان نیز کاربرد دارد.

چاپ این بخش

  فیلم Blade Runner 2049
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 25-03-2018, 12:22 PM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

دنی ویلنوو دوباره گل کاشته است. فیلم Blade Runner 2049، دنباله‌ای استثنایی بر فیلم کالت ریدلی اسکات و یک تجربه‌ی سینمایی خارق‌العاده است.
حالا همگی اجازه داریم نفس‌های حبس‌‌شده‌مان را با خیال راحت بیرون بدهیم. حالا می‌توانیم فرآیند آرام گرفتن سیر و سرکه‌هایی را که داشتند در دل‌مان می‌جوشیدند حس کنیم. «بلید رانر ۲۰۴۹» (Blade Runner 2049) دقیقا همان چیزی است که از عدم وقوعش می‌ترسیدیم و دقیقا همان دنباله‌ای است که دوست داشتیم اتفاق بیافتد. «بلید رانر ۲۰۴۹» قبل از اینکه یک فیلم عالی باشد، یک تجربه‌ی سینمایی تمام‌عیار است که آدم را همچون امواج خروشان اقیانوس به‌طرز کوبنده و غرق‌کننده‌ای در برمی‌گیرد. قبل از اینکه برای تماشا باشد، فضایی برای محو شدن است. قبل از اینکه دنیایی برای دنبال کردن باشد، کیهانی برای زندگی کردن است. قبل از اینکه یک بلاک‌باستر هالیوودی باشد، یک فیلم هنری لطیف است که در هیبت یک تایتانِ سایه‌افکنِ پرخرج ظاهر شده است. وقتی خبر رسید هالیوود قرار است سراغ «بلید رانر»، شاهکار جریان‌ساز ریدلی اسکات از سال ۱۹۸۲ برود و دنباله‌ای برای آن بسازد نگران شدیم. چون اصلا یکی از کسب و کارهای هالیوود سوءاستفاده از نوستالژی سینمادوستان برای بازگرداندن آی‌پی‌های معروف قدیمی است. راستش هالیوود معمولا سراغ فیلم‌ها و مجموعه‌های عامه‌پسند می‌رود. فیلم‌هایی که معمولا از مضمون و محتوای عمیقی بهره نمی‌برند و معمولا می‌توان آنها را بدون اینکه به جایی بر بخورد با افزایش تعداد و ابعاد اکشن‌ها و خوشگل‌تر کردن جلوه‌های کامپیوتری بازسازی کرد. اما دست گذاشتن روی فیلمی مثل «بلید رانر» هم عجیب است و هم نگران‌کننده. عجیب است چون «بلید رانر» برخلاف چیزی که روی پوسترها و عکس‌هایش به نظر می‌رسد اصلا یکی از آن علمی‌-تخیلی‌های معمول هالیوود نیست.
این در حالی است که فیلم هیچ‌وقت به استقبال قابل‌توجه‌ای در زمان اکرانش دست پیدا نکرد، به فراموشی سپرده شد و برخلاف دیگر فیلمِ علمی‌-تخیلی دهه‌ی هشتادی ریدلی اسکات یعنی «بیگانه» آن‌قدر نفروخت که بلافاصله شاهد ساخت دنباله‌های متعددی از آن باشیم. راستش را بخواهید همین چند روز پیش فیلم را بازبینی کردم و فهمیدم فیلم از آن چیزی که فکر می‌کردم هم ابعاد کوچک‌تری دارد. اینکه چقدر خاطراتم از فیلم در مقابل واقعیت قرار می‌گیرد شگفت‌زده‌ام کرد. چیزی که از «بلید رانر» به یاد داشتم داستان کاراگاهی رازآلود علمی‌-تخیلی پرزرق و برقی با موسیقی سحرآمیزی بود که قوانین جدیدی برای ژانرش به نگارش در آورد و از لحاظ موضوعات تماتیک سال‌ها جلوتر از زمان خودش بود (این جمله را با صدای بلند و هیجان‌انگیز بخوانید). اما بازبینی‌ام نظرم را تغییر نداد. نه از این لحاظ که هیچکدام از این تعریف و تمجیدها و حرف‌های محبت‌آمیز درباره‌اش صدق نمی‌کند، بلکه از این لحاظ که فیلم چقدر بی‌ادعاتر و جمع و جورتر از چیزی که به خاطر داشتم است. اینکه چقدر از حرف‌های فیلم از طریق سکوت‌های بلند بین دیالوگ‌هایش و تصاویر خیره‌کننده‌اش بیان می‌شود. «بلید رانر» از آن علمی‌-تخیلی‌هایی است که به جای تمرکز روی جنگ‌ها و نبرد فضاپیماها و لایت‌سیبرها و روبات‌های غول‌پیکر و داستان‌های نجات دنیا و سفر به سیاره‌ها و کهکشان‌های دیگر، درباره‌ی کاراکترهایش و عمیق شدن در احساسات و روحشان است. «بلید رانر» به جای اینکه به آسمان نگاه کند، به درون نگاه می‌کند. به جای اینکه روی هیجان‌های پیش‌پاافتاده تمرکز کند، درباره‌ی سوال پرسیدن است. آن هم از آن سوالاتی که فلاسفه و روانشناسان را به گلاویز شدن با مغزشان وادار کرده است. فیلم فقط به اتفاقات عجیب و غریب و «سای‌فای»‌وارِ دنیایش اشاره می‌کند و هیچ‌وقت حواسش به چیز دیگری پرت نمی‌شود. «بلید رانر» نمونه‌ی بارز فیلمی است که از طریق نشان ندادن، گسترش پیدا می‌کند. از طریق اعتماد کردن به قدرت تصورِ بیننده، به فراتر قدم می‌گذارد.

شاید به خاطر همین است که خاطره‌ام از «بلید رانر» با واقعیت فرق می‌کرد. فیلم گوشه‌ای از زندگی کاراکترهای دنیای سایبرپانکش را بهمان نشان می‌دهد و می‌گذارد خودمان گوشه و کنارش را در ذهن‌مان بسازیم و بزرگ‌تر کنیم. خب، به‌علاوه‌ی تمام اینها وقتی حرف از «بلید رانر» می‌شود، حرف از فیلمی انقلابی می‌شود که یکی از مهم‌ترین آثار سرگرمی و اولین فیلمی است که تصویری را که امروز در ذهن‌مان از دنیاهای دستوپیایی سایبرپانک شکل گرفته است مدیونش هستیم. یعنی داریم درباره‌ی فیلمی حرف می‌زنیم که کم و بیش در کنارِ کتاب‌هایی مثل «نیرومنسر» (Neuromancer)، یک تنه مسئول خلق یک ژانر است. پس می‌بینید سازندگان و تهیه‌کنندگان و طرفداران دنباله‌‌ی چنین فیلمی خود را در موقعیت حساسی پیدا می‌کنند. از یک طرف فیلم نباید رو به اکشن بیاورد و فضای شخصی فیلم اصلی را حفظ کند (موضوعی که در تضاد با ماهیت بلاک‌باسترهای پرهزینه‌ی امروزی قرار می‌گیرد) و از طرف دیگر سازندگان باید خودشان را برای مقایسه شدن با فیلم کالتی که در گذر زمان عاشقان سینه‌چاک خودش را به دست آورده است آماده کنند. خبر خوب این است که «بلید رانر ۲۰۴۹» از این چالش سربلند بیرون می‌آید. این فیلم هر چیزی که «مد مکس: جاده‌ی خشم» (Mad Max: Fury Road) و «جنگ برای سیاره میمون‌ها» (War for the Planet of the Apes) بودند هست و هر چیزی را که «آن» (It) برای کتاب منبع اقتباسش نکرد در قبال فیلم اصلی انجام می‌دهد. یادتان می‌آید «جاده‌ی خشم» و «جنگ» چگونه انتظاراتی را که از دنباله‌ها داشتیم در هم شکستند و به بهترین فیلم‌های مجموعه‌هایشان تبدیل شدند؟ اگرچه فکر نمی‌کنم بتوان گفت «بلید رانر ۲۰۴۹» بهتر از فیلم اصلی است، اما همین که داریم درباره‌ی این موضوع صحبت می‌کنیم برای تثبیت کیفیت بالای آن در مقایسه با فیلم اصلی کفایت می‌کند.
«بلید رانر» نمونه‌ی بارز فیلمی است که از طریق نشان ندادن، گسترش پیدا می‌کند. از طریق اعتماد کردن به قدرت تصورِ بیننده، به فراتر قدم می‌گذارد
یادتان می‌آید درباره‌ی «آن» گفتم که چگونه به ویژگی‌ها و نکات اساسی منبع اقتباسش پشت می‌کند؟ خب، اگر فرض کنیم «بلید رانر» حکم منبع اقتباس را برای «بلید رانر ۲۰۴۹» دارد، این فیلم به تمام عناصری که فیلم اصلی را تعریف می‌کند وفادار و پایبند مانده است و آنها را گسترش داده و به بهترین شکل ممکن به اجرا درآورده است. چه می‌شد اگر بعد از ۳۵ سال با فیلم دیگری به اسم «بلید رانر» روبه‌رو می‌شدیم که کماکان از لحاظ فنی شگفت‌زده‌مان می‌کرد، کماکان به تجربه‌ای برای شناور شدن در دنیایش تبدیل می‌شد، کماکان به‌طرز هنرمندانه‌ای عناصر فیلم‌های نوآر را با سایبرپانک ترکیب می‌کرد. چه می‌شد اگر همان‌طور که فیلم ریدلی اسکات، محتوای کتاب را کامل کرد، با دنباله‌ای روبه‌رو می‌شدیم که محتوای فیلم اصلی را کامل می‌کرد. چه می‌شد اگر همان‌طور که «بلید رانر» بهترین بلاک‌باستر زمانه‌ی خودش بود، این یکی هم به چنین دستاوردی دست پیدا می‌کرد. چنین اتفاقی در رابطه با «بلید رانر ۲۰۴۹» افتاده است. این فیلم در همه‌ی زمینه‌ها طوری جا پای قسمت اول گذاشته که حتی عملکرد نه چندان خوبش در گیشه هم شبیه به فیلم قبلی است. بنابراین اولین نکته‌ای که به خاطرش باید دنی ویلنوو به عنوان کارگردان و آلکون اینترتینمنت به عنوان سرمایه‌گذار را تحسین کرد این است که «بلید رانر ۲۰۴۹» یک فیلم پرهزینه‌ی تماما هنری است. چه می‌شد اگر علمی‌-تخیلی‌هایی مثل «اکس ماکینا» (Ex Machina) یا «زیر پوست» (Under the Skin) با بودجه‌های هنگفتی ساخته می‌شدند. و دست زدن به چنین حرکتی واقعا جسارت می‌خواهد.

هالیوود عاشق بازسازی است. حتی وقتی با چیزی به بزرگی «جنگ ستارگان» و «پارک ژوراسیک» سروکار داریم. همگی از فرمول قابل‌پیش‌بینی‌ای پیروی می‌کنند. معرفی یک سری کاراکتر جدید و تکرار خط داستانی فیلم اصلی با آنها و چپاندن کاراکترهای قدیمی در گوشه و کنار فیلم به عنوان نوستالژی. «بلید رانر ۲۰۴۹» به این دلیل فیلم خوبی است که روی پای خودش می‌ایستد. یک دنباله‌ی واقعی. دنباله‌ای، دنباله‌تر از «مد مکس: جاده‌ی خشم». چون حتی کسانی که فیلم‌های قبلی مجموعه‌ی «مد مکس» را ندیده بودند می‌توانستند از «جاده‌ی خشم» لذت ببرند. «بلید رانر ۲۰۴۹» چیزی شبیه به «بیگانه‌ها»‌ی جیمز کامرون است. فیلمی که نه تنها کامل‌کننده‌ی شخصیت‌پردازی الن ریپلی و دنیای فیلم است، بلکه توسط کارگردان دیگری با چشم‌انداز متفاوتی ساخته شده و همین انتخاب بهترین از بین آنها را سخت کرده است. «بلید رانر ۲۰۴۹» در این دسته دنباله‌ها قرار می‌گیرد. اتفاقات «بلید رانر» نقش مهمی برای فهمیدن «بلید رانر ۲۰۴۹» ایفا می‌کنند و فیلم تلاشی برای شیرفهم کردنتان نمی‌کند. فیلم فرض می‌کند که شما فیلم اصلی را دیده‌اید. «بلید رانر ۲۰۴۹» مثل «نیرو برمی‌خیزد» نان نوستالژی‌بازی و ارجاعاتش را نمی‌خورد. کاراکتر هریسون فورد از فیلم اصلی را همین‌طوری بی‌دلیل به اینجا نمی‌آورد که فقط آورده باشد. بلکه برای او هدف دارد. اگرچه افق داستان بزرگ‌تر شده است و برخلاف قسمت اول به جز شمال شهر لس آنجلس، به مناطق و شهرها و لوکیشن‌های دیگری هم سر می‌زنیم و اگرچه ماجرای اصلی کمی از آن حالت مستقل فیلم اول فاصله گرفته است، اما هیچکدام از اینها به معنی زیر پا گذاشتن عنصر اصلی «بلید رانر» که توجه به شخصیت‌ها است نیست. «بلید رانر ۲۰۴۹» یکی از آن دنباله‌هایی است که تا قبل از آن فکر می‌کردی همه‌چیز در ایده‌آل‌ترین شکل ممکن قرار داشت و داستان این دنیا در همان جایی که باید تمام می‌شد تمام شد، اما تماشای این دنباله مثل پیدا کردن فصل آخر کتابی است که فکر می‌کردی به سرانجام رسیده بود و حالا با خواندنش، داستان را کامل‌تر می‌کند. «بلید رانر ۲۰۴۹» تلاقی هنر و تکنولوژی است.
دنی ویلنوو قبلا با «سیکاریو» (Sicario) و «رسیدن» (Arrival) نشان داده بود که در به تصویر کشیدن نماهای خیره‌کننده و تنش‌زا و شکوهمند و پرمعنا چه هنرمند کم‌نظیری است و او تمام چشم‌انداز باظرافتش را در ابعادی بزرگ‌تر و گستره‌ای نامحدودتر به «بلید رانر ۲۰۴۹» آورده است. این فیلم، فیلم جلوه‌های کامپیوتری است. تقریبا تک‌تک سکانس‌های فیلم مملو از نماهایی است که در حلقِ چشم‌های تماشاگر جا نمی‌شوند. ولی چرا فیلمی مثل «شبح درون پوسته» به خاطر استفاده‌ی سرسام‌آورش از جلوه‌های کامپیوتری مورد موآخذه قرار می‌گیرد و فیلمی مثل «بلید رانر ۲۰۴۹» این‌قدر تحسین می‌شود. چون اگر اولی خودنمایی و شوآف بود، دومی با هدف غوطه‌ور کردن تماشاگر در یک دنیا کنار هم چیده شده است. اگر اولی بی‌چفت و بست و «موزیک ویدیو»وار بود، جلوه‌های ویژه‌ی این یکی هدفمند و با ریزه‌کاری صورت گرفته است. آن‌قدر به بلاک‌باسترهای بی‌مغز و سطحی عادت کرده‌ایم که روبه‌رو شدن با چنین فیلم پیچیده و تامل‌برانگیز و جاه‌طلبی و بعد شوکه نشدن از آن سخت است. «بلید رانر ۲۰۴۹» آن‌قدر به‌طرز جذابی شلوغ و سنگین است که تماشای آن مثل پشت سر گذاشتن یک سفر طولانی می‌ماند و فهمیدن تمام و کمالش بعد از یک بار پشت سر گذاشتن این سفر، مثل دست و پا زدن در باتلاق می‌ماند.
«بلید رانر ۲۰۴۹» حدود ۳۰ سال بعد از پایان فیلم اول جریان دارد. جایی که کمپانی تایرل که قبلا وظیفه‌ی ساخت رپلیکنت‌ها را برعهده داشت بعد از واقعه‌ای به اسم «خاموشی سراسری» ورشکست شده و از بین رفته و جای آن را کمپانی جدیدی به رهبری نابغه‌ی جدیدی به اسم نیاندر والاس (جرد لتو) گرفته است. والاس از طریق رپلیکنت‌های سربه‌زیر و حرف‌گوش‌کنش موفق شده دوباره مجوز تولید این اندرویدهای ژنتیکی را بگیرد و دوباره شاهد حضور آزادانه‌ی آنها بین مردم و استفاده برای کار در زمین و سیاره‌های دورافتاده هستیم. داستان به افسر دیگری از واحد بلید رانرِ پلیس لس آنجلس به اسم «کی» (رایان گاسلینگ) می‌پردازد. وظیفه‌ی بلید رانرها این است که رد رپلیکنت‌های فراری و شورشی را بزنند و آنها را اعدام کرده یا به قول خودشان «بازنشسته» کنند. «کی» در جریان یکی از ماموریت‌هایش با سرنخی برمی‌خورد می‌کند که او را وارد سفر خودشناسی می‌کند. اولین نکته‌ای که باعث شد از همان ابتدا متوجه شوم دنی ویلنوو و نویسندگانش قصد روایت یک داستان جدید و مکمل قبلی را  دارند ماهیت «کی» به عنوان یک رپلیکنت است. برخلاف فیلم اصلی که با زیر سوال بُردن ماهیت ریک دکارد به پایان می‌رسد، این یکی شخصیت اصلی‌اش را در موقعیت متفاوتی قرار می‌دهد. فیلم اول درباره‌ی این بود که آیا دکارد رپلیکنت است یا انسان و اصلا آیا جواب این سوال اهمیت دارد. فیلم اول درباره‌ی مرد تنها و افسرده‌ای وسط دنیایی تاریک بود که دنبال کوچک‌ترین ارتباطی برای دوام آوردن می‌گشت و دست آخر آن ارتباط را با ریچل، رپلیکنتی که او نیز تنها بود پیدا کرد. برخورد تنهایی این دو با یکدیگر منجر به جرقه خوردن آتش و انسانیتِ سرکوب‌شده‌‌ای درون آنها شد و کمی عشق و محبت را به دنیایی که آخرالزمانِ ارتباطات انسانی است بازگرداند.

در «بلید رانر ۲۰۴۹» اما از زاویه‌ی دید رپلیکنتی به دنیا نگاه می‌کنیم که مجبور است سرش را پایین بیاندازد و قوانین و روتین زندگی‌ای را که برایش برنامه‌ریزی شده است دنبال کند. افسر «کی» یک‌جورهایی حکم دولوریس از سریال «وست‌ورلد» را دارد. روباتی که باید بله قربان‌گوی انسان‌ها باقی بماند. با این تفاوت که نحوه‌ی رسیدن این دو به خودآگاهی فرق می‌کند. اگر دولوریس از واقعیت اطرافش ناآگاه بود و هرروز برای فراموش کردن خاطرات ناگوار روز قبل ری‌ست می‌شد و تازه بعد از به یاد آوردن خاطراتش از روزها و سال‌های قبل شروع به فاصله گرفتن از مسیر از پیش‌تعیین‌شده‌اش می‌کرد، افسر «کی» می‌داند دور و اطرافش چه می‌گذرد و جایگاه خودش به عنوان اندرویدی برده و خدمتکار انسان‌ها را قبول کرده است. فقط نکته این است که او انگیزه‌ای برای شورش ندارد. برخلاف ریک دکارد که اوریگامی اسب تک‌شاخی که در پایان فیلم اول پیدا می‌کند باعث می‌شود تا به این نتیجه برسد که شاید خاطراتش قلابی بوده‌اند و او در واقع یک رپلیکنت است، افسر «کی» می‌داند خاطراتش از کودکی، قلابی هستند و توسط کمپانی برایش در نظر گرفته‌ شده‌اند و می‌داند که او در قالب یک بزرگسال به دنیا آمده است، اما روبه‌رو شدنِ او با تاریخ تولدِ حکاکی شد‌‌ه‌اش روی تنه‌ی درختی خشک‌شده وسط ناکجاآباد و تشابه آن با تاریخ حکاکی شده زیر عروسک چوبی اسبی که از خاطرات قلابی کودکی‌اش به یاد دارد و پیدا کردن عروسکی که آن را در کودکی پنهان کرده بود به کی انگیزه می‌دهد تا دست به کار شود. او حالا برخلاف دکارد، با این سوال روبه‌رو می‌شود که اگر خاطراتش واقعی باشند چه؟
در نگاه اول «کی» خیلی یادآور دکارد از فیلم اول است. یک بلید رانر ساکت با چشمانی غمگین که در سایه‌ها می‌نشیند
در نگاه اول «کی» خیلی یادآور دکارد از فیلم اول است. یک بلید رانر ساکت با چشمانی غمگین که در سایه‌ها می‌نشیند. همچون کاراگاهانِ فیلم‌های نوآور یک کُت بلند چرمی خفن به تن می‌کند و در خیابان‌های لس آنجلسِ آینده به شکار رپلیکنت‌های فراری می‌پردازد. اما همین که متوجه می‌شویم «کی»، رپلیکنت است باعث ‌می‌شود تا نظرمان تغییر کند. او شاید در ظاهر و رفتار و شغل شبیه دکارد باشد، اما درگیری اصلی‌اش که شخصیت واقعی‌اش را شکل می‌دهد بیشتر شبیه به کاراکتر روی بتی، آنتاگونیست فیلم اصلی است. شاید بزرگ‌ترین جذابیت‌ و غافلگیری‌ فیلم ریدلی اسکات چیزی است که ممکن است خیلی راحت دست‌کم و نادیده گرفته شود. او به‌طرز هنرمندانه‌ای جای پروتاگونیست و آنتاگونیست را تغییر می‌دهد و ما تا مونولوگ مشهور روی بتی در پایان فیلم در زیر باران متوجه این اتفاق نمی‌شویم. طبیعتا خیلی‌ها «بلید رانر» را با این تصور شروع به تماشا می‌کنند و به پایان می‌رسانند که ریک دکارد قهرمان قصه است و رپلیکنت‌های بی‌رحم و دیوانه‌ی فراری به رهبری روی بتی، دشمنانش هستند که او از طریق شکست دادن آنها به تکامل شخصیتی می‌رسد. بالاخره نه تنها اکثر زمان فیلم به دکارد اختصاص دارد، بلکه همه بهش می‌گویند که رپلیکنت‌های فراری برای جامعه خطر دارند و او پلیسی است که باید به وظیفه‌اش عمل کند. اما حقیقت این است که شخصیت اصلی «بلید رانر» نه دکارد، که روی بتی است. یک رپلیکنت قوی و ترسناک که به زمین آمده است تا با خالقش دیدار کرده و از او بخواهد تا عمر ۴ ساله‌اش را افزایش بدهد. در پایان فیلم وقتی روی بتی متوجه می‌شود راهی برای افزایش عمرش وجود ندارد تصمیم می‌گیرد تا جان دکارد را نجات بدهد و اندک لحظات باقی‌مانده از زندگی‌اش را با تعریف کردن خاطرات عجیبی از گذشته‌اش در فضا سپری کند.
در دنیایی که رابطه‌ی بین انسان‌ها مُرده، دفن شده و پوسیده است. روی بتی در حرکتی که او را انسان‌تر از خود انسان‌ها به تصویر می‌کشید تصمیم می‌گیرد تا از کسی که قصد کشتنش را داشت به عنوان دوستی برای درد و دل کردن استفاده کند. نتیجه سکانس جادویی و فراموش‌نشدنی فوق‌العاده‌ای است که مثل جکش بزرگی روی سر احساسات ما و دکارد فرود می‌آید. ناگهان متوجه می‌شویم انسان‌ها و رپلیکنت‌ها برخلاف چیزی که در گوش‌مان می‌خواندند و به نظر می‌رسید یک سری هیولای ترمیناتورگونه که کمر به نابودی جامعه بسته باشند نیستند. دکارد در حالی که ضربات قطرات باران را روی پلک‌هایش حس می‌کند متوجه می‌شود رپلیکنتی که قرار بود او را بکشد چقدر شبیه خودش است. رپلیکنتی که در تمام این مدت در تلاش برای کشتنش بود در واقع با همان درد و رنجی دست و پنجه نرم می‌کند که او تمام زندگی‌اش آن را لمس کرده است. برخلاف انسان‌های این دنیای همیشه تاریک که در سلول‌های انفرادی خودشان زندگی می‌کنند، روی بتی و دار و دسته‌‌اش به خاطر عمر کوتاهشان یک گروه را تشکیل می‌دهند تا هوای یکدیگر را داشته باشند. آنها معنا و جدیت مرگ را درک می‌کنند و تمام تلاششان را می‌کنند تا قبل از مُردن، لذتِ زندگی را درک کرده و مزه‌اش را بچشند. اما عمر نسبتا طولانی‌تر انسان‌ها کاری کرده تا فراموش کنند چه ۴ سال و چه ۴۰ سال، آنها بالاخره در یک چشم به هم زدن با مرگ روبه‌رو خواهند شد و آنجاست که از عدم تلاش برای لذت بردن از زندگی‌‌شان افسوس خواهند خورد.

«بلید رانر»‌ به بحث‌های تماتیک گوناگونی می‌پردازد، اما بزرگ‌ترین‌شان این است که «انسان بودن به چه معنایی است؟». فیلم از طریق صحنه‌ی مرگ روی بتی بهمان می‌فهماند که تعریف پیش‌پاافتاده‌ای که ما از انسانیت داریم به شکست محکوم است. انسانیت به موجودات دوپایی که چشم و ابرو و دهان و دماغ دارند خلاصه نمی‌شود. فیلم می‌گوید انسانیت درباره‌ی ارتباطی است با یکدیگر برقرار می‌کنیم. مهم نیست طرف مقابل از مقوا ساخته شده یا حاصل دستکاری‌ها و فعل و انفعالات شیمیایی و ژنتیکی است یا از چندتا تکه آهن و پیچ و مهره درست شده یا درون گوشی موبایل‌مان زندگی می‌کند. فیلم می‌گوید ظاهر ماجرا را فراموش کنید. اگر دو نفر مثل دکارد و روی بتی با تمام تفاوت‌هایشان از احساسات مشترکی با هم بهره می‌برند و حرف یکدیگر را می‌فهمند، پس انسان هستند. «بلید رانر» درباره‌ی اثبات انسانیت از طریق ارتباط با دیگران است. انسانیت درباره‌ی تلاش برای فهمیدن معنای زندگی به جای داشتن زندگی آواره و بی‌هدفی مثل تکه نایلونی که هر جا که باد بوزد به همان سو متمایل می‌شود. روی بتی با هدف زیاد کردن طول عمرش به زمین می‌آید و خالقش را جستجو می‌کند، اما سوال این است که آیا این کار مشکلش را برطرف می‌کرد یا منجر به مشکل جدی‌تری برای او می‌شد. آن وقت سوال این بود که با زمان اضافه‌ای که به دست آورده‌ام چه کار کنم؟ آیا امکان نداشت تا عمر اضافه باعث شود روی بتی از آن موجود پرانرژی و عاشق در هزارتوی زمان گرفتار شده و به یکی از همین انسان‌های افسرده و تنها تبدیل شود؟
حتی خود تایرل که حکم بدمن اصلی قصه را دارد و به رپلیکنت‌ها به عنوان ابزار نگاه می‌کند هم در جایی از فیلم به روی می‌گوید: «شمعی که دو برابر روشنایی داشته باشه، زودتر هم به پایان می‌رسه». انگار تایرل به زبان بی‌زبانی دارد به روی بتی می‌فهماند که چیزی که اهمیت دارد طول زندگی نیست، بلکه کیفیت آن است. اینکه چقدر با هیجان و اشتیاق این زندگی را در آغوش کشیده‌ای. اینکه چقدر اجازه ندادی تا حتی یک قطره‌ی ارزشمند از آن به هدر نرود و چقدر برای چیزی که به آن اعتقاد داشتی تلاش کردی و در این مدت کوتاه چقدر خاطره ساختی و چه خاطرات متحول‌کننده‌ای از خود بر جای گذاشتی. روی بتی خاطره‌ی بزرگی از خود به جا می‌گذارد. او نه تنها در آن پشت‌بام بارانی دکارد را تغییر می‌دهد، بلکه یاد و خاطره‌اش برای همیشه در ذهن سینما هم باقی می‌ماند. روی بتی در عرض چند دقیقه، به اندازه‌ی سال‌ها زندگی می‌کند. او معنای زندگی را برای خودش کشف می‌کند و آن چیز عجیب و غریب و پیچیده‌ای نیست. همه‌چیز به تعریف خاطره‌ای از چیزهای خیره‌کننده‌ای که در فضا دیده برای دکارد خلاصه شده است. به پرواز یک کبوتر سفید در میان آسمان سیاه لس آنجلس.
پس اگرچه در ابتدا «کی» آدم را به یاد دکارد می‌اندازد، اما او از قوس شخصیتی روی بتی پیروی می‌کند. انگار ما داریم داستان ناگفته‌ی تصمیم روی بتی برای بازگشت به زمین و پیدا کردن خالقش را با تمام جزییات از طریق «کی» تماشا می‌کنیم. انگار «بلید رانر ۲۰۴۹» یک‌جورهایی حکم پیش‌درآمد غیرمستقیم روی بتی را دارد. رپلیکنتی در زنجیر انسان‌ها که به مرور به درکی از زندگی و انسانیت می‌رسد که خود انسان‌ها آن را فراموش کرده‌اند. اما چیزی که «بلید رانر ۲۰۴۹» را به دنباله‌ی هوشمندانه‌‌ای تبدیل می‌کند این است که درست در لحظه‌ای که فکر می‌کنید دستش را خوانده‌اید به‌طرز لذت‌بخشی بهتان رودست می‌زند. درست در لحظه‌ای که فکر می‌کنید سازندگان قصد تکرار قوس شخصیتی روی بتی را از طریق «کی» دارند معلوم می‌شود که این‌طور نیست. اگر چنین اتفاقی می‌افتاد مطمئنا «بلید رانر ۲۰۴۹» به یکی دیگر از آن دنباله‌هایی تبدیل می‌شد که نان قسمت‌های قبلی‌اش را می‌خورد و حالت محافظه‌کارانه و تکراری‌ای به خود می‌گرفت. بنابراین می‌توان گفت همان‌طور که «کی» فقط شبیه به دکارد است و تکرار شخصیت او نیست، «کی» فقط شبیه به روی بتی است و تکرار شخصیت او هم نیست. «کی» داستان منحصربه‌فرد خودش را دارد. شباهت درگیری درونی «کی» و روی بتی یادآور شباهت‌ها و تضادهای شخصیت‌های اصلی دو سریال «برکینگ بد» و «بهتره با ساول تماس بگیری» است. والتر وایت و جیمی مک‌گیل روی کاغذ داستان یکسانی دارند. در هر دو سریال دنبال‌کننده‌ی مسیر از دست رفتن اخلاق و تحول آنها از آدم‌های خوبی به هایزنبرگ و ساول گودمن هستیم. اما مسیری که این دو دنبال می‌کنند متفاوت است. والتر وایت خود قدم به قلمروی سیاهی می‌گذارد و جیمی مک‌گیل را با زور به درون آن هُل می‌دهند. روی بتی و «کی» شروع و سرانجام یکسانی دارند، اما مسیری که طی می‌کنند متفاوت است و این مهم‌ترین چیزی است که «بلید رانر ۲۰۴۹» را به یک دنباله‌ی مکمل و متفاوتی تبدیل می‌کند.

چیزی که خط داستانی «کی» را با روی بتی متفاوت می‌کند این است که «کی» متوجه می‌شود دکارد و ریچل بعد از سوار شدن در آن آسانسور پرسرعت در آخر فیلم قبلی، فرار می‌کنند و بچه‌دار می‌شوند. بچه‌دار شدنی که  از لحاظ بزرگی، حکم باردار شدن زنان در دنیای «فرزندان بشر» (Children of Men) را دارد. ناممکن، ممکن می‌شود. سوال این است که یک رپلیکنت چگونه توانایی بچه‌دار شدن داشته است و آن بچه کجاست؟ افشای توانایی بچه‌دار شدن رپلیکنت‌ها باعث می‌شود تا آنها متوجه شوند دیگر به انسان‌ها نیازی ندارند و این می‌تواند به آنها امیدی برای مبارزه و شورش بدهد. نکته اما این است که «کی» در جریان جستجوهایش شک می‌کند. نکند بچه‌ی دکارد و ریچل خود او باشد؟ نکند برخلاف چیزی که فکر می‌کرد خاطراتش از کودکی حقیقت داشته باشد؟ نکند او پدر و مادر داشته باشد؟ نکند او همان مسیح موعودی است که کلید نجات رپلیکنت‌ها است؟ نکند او همان جنگجویی است که رپلیکنت‌ها را متحد کرده و به آنها برای مبارزه انگیزه می‌دهد؟ نکند زندگی‌اش آن‌قدرها هم فکر می‌کرده بی‌معنی نبوده است؟ آخه آدم باید چقدر خوش‌شانس باشد. فکر کن تمام عمرت را به عنوان یک توسری‌خور سپری کنی، اما یک روز خیلی شانسی به سرنخی برخورد کنی که نشان دهد «تو استثنایی هستی».
انگار حفره‌ی بزرگ خالی وسط روحت که همیشه بادهای سرد از میان آن عبور می‌کردند و وجودت را به لرزه در می‌آوردند یک‌دفعه پُر می‌شود
انگار حفره‌ی بزرگ خالی وسط روحت که همیشه بادهای سرد از میان آن عبور می‌کردند و وجودت را به لرزه در می‌آوردند یک‌دفعه پُر می‌شود. «کی» با اشتیاق کامل سر کلاف این شک و تردید را می‌گیرد و آن را دنبال می‌کند و با تمام وجود به این باور می‌رسد که آره، حقیقت دارد. دوست دارد باور کند که نیروی فراتری در هستی وجود دارد که هوایش را داشته است و برای او برنامه‌ی از پیش‌تعیین‌شده‌ای ریخته است. درست در حالی که «کی» با هیجان و امیدواری سرنخ‌ها را یکی یکی برای اثبات اینکه فرزند گم‌شده‌ی دکارد و ریچل است دنبال می‌کند، من هم شک برم داشت. هرچه «کی» به هدفش نزدیک‌تر می‌شد، من هم بیشتر ناراحت می‌شدم. چرا؟ به خاطر اینکه سناریوهایی مثل «قهرمان موعود» و «پسربچه‌/دختربچه‌ی بدبخت و تنهایی که متوجه می‌شود استثنایی است و در تعیین سرنوشت دنیا نقش دارد» به گروه خونی «بلید رانر» جماعت نمی‌خورد. بنابراین داشتم خودم را آماده می‌کردم را تا بیاییم اینجا و بهتان خبر بدهم که «بلید رانر ۲۰۴۹» برخلاف قسمت اول، چه فیلم قابل‌پیش‌بینی و کهنه‌ای است. می‌خواستم بیاییم اینجا و بهتان خبر بدهم که دنی ویلنوو و دار و دسته‌اش چگونه ماهیت این دنیا را با تبدیل کردن آن به ماجرای فانتزی پیش‌پاافتاده‌ای از تیر و طایفه‌ی «هری پاتر» زیر پا گذاشته‌اند. اما آن‌قدر به ویلنوو (مخصوصا بعد از غافلگیری نهایی «رسیدن») اعتقاد داشتم که به جای اینکه زود قضاوت کنم، در فیلم عمیق‌تر شدم. کنجکاوتر شدم تا ببینم این موضوع به کجا ختم می‌شود. مسئله این است که دنبال کردن داستان یک قهرمان برگزیده‌ی دیگر فقط حوصله‌سربر نیست، بلکه ضد«بلید رانر» است.
بالاتر از این گفتم که «بلید رانر» چگونه درک‌مان از پروتاگونیست و آنتاگونیست را می‌شکند و جادویی‌ترین و احساسی‌ترین دیالوگ‌ها و سکانسش را به کاراکتری می‌دهد که تا قبل از آن فکر می‌کردیم یک موجود شرور و ترسناک است. پس قبل از تماشای «بلید رانر ۲۰۴۹» مهم‌ترین چیزی که از آن می‌خواستم یکی دیگر از این ساختارشکنی‌های روایی بود. بنابراین روبه‌رو شدن با داستانی که قدم در تکراری‌ترین مسیر ممکن گذاشته بود باعث شد تا به‌طرز بسیار نامحسوسی ترس برم دارد. اما خیلی زود حقیقت روی سر «کی» خراب می‌شود: او استثنایی نیست. فرزند واقعی دکارد و ریچل نه پسر، بلکه دختر است. او فقط خاطرات یکسانی با فرزند واقعی آنها، دکتر آنا استلاین که برای کمپانی والاس کار می‌کند دارد. بزرگ‌ترین غافلگیری فیلم گرچه برای «کی» گران تمام می‌شود، اما من از وقوع آن خوشحال بودم. از اینجا به بعد «بلید رانر ۲۰۴۹» از یک فیلم صرفا خوب، به یک فیلم عالی تغییر می‌کند. خوشحال بودم که سازندگان یکی از خسته‌ترین کلیشه‌های فیلم‌های علمی‌-تخیلی/فانتزی را زیر پا گذاشتند. از لوک اسکای‌واکر در «جنگ ستارگان» گرفته تا هری پاتر. از بچه‌ی سارا کانر در «ترمیناتور» تا آراگون در «ارباب حلقه‌ها» و نئو در «ماتریکس». همه‌ی این فیلم‌ها درباره‌ی فرد برگزیده‌ای است که از مدت‌ها قبل سرنوشتش برای مقابله با بزرگ‌ترین نیروهای شر دنیایشان طوری نوشته شده که به رهبر آدم خوب‌ها علیه دشمن تبدیل شوند. همه‌ی این قهرمانان از موقعیت زیر پله، خانه‌ای در مزرعه‌ای دورافتاده یا به عنوان کارمند ساده‌ی یک اداره شروع به کار می‌کنند و به مرور قابلیت‌های استثنایی خودشان را کشف می‌کنند و به اهمیتشان در تغییر دنیا پی می‌برند. آنها از صفر شروع می‌کنند و به ۱۰۰ می‌رسند و داستانشان در این نقطه به اتمام می‌رسد.

اما سازندگان «بلید رانر ۲۰۴۹» یک مرحله‌ی دیگر هم به شخصیت‌پردازی «کی» اضافه کرده‌اند. داستان «کی» به عنوان یک رپلیکنت معمولی شروع می‌شود و در ادامه او به این نتیجه می‌رسد که فرد برگزیده است، اما به جای اینکه او و دکارد یکدیگر را در آغوش بکشند و به جای اینکه «کی» به این نتیجه برسد که به خاطر این حقیقت باید برنامه‌ریزی‌اش را زیر پا بگذارد و به صف اول انقلاب بپیوندد، خبر می‌رسد که او استثنایی نیست. او همان رپلیکنت معمولی‌ای که بود که هست. او از شکم مادرش بیرون نیامده است و پدری هم ندارد. او در کارخانه ساخته شده است. «کی» به همان سرعت که اوج می‌گیرد، به همان سرعت هم سقوط می‌کند. همان‌طور که فیلم اصلی تعریف‌مان از آنتاگونیست را در هم می‌شکند و روی بتی را به انسان‌ترین شخصیت کل فیلم تبدیل می‌کند، «بلید رانر ۲۰۴۹» هم تعریف‌مان از قهرمان را خراب می‌کند. «کی» شاید ضربه‌ی روانی و احساسی سختی از افشای حقیقت می‌خورد، اما در عوض تصمیم می‌گیرد تا دستور گروه مقاومت را اجرا نکرده و دکارد را نکشد. بلکه این پدر و دختر را به یکدیگر برساند. «کی» در بدترین و افسرده‌ترین شرایط زندگی‌اش تصمیم می‌گیرد تا قهرمان باشد. او شاید قهرمان به دنیا نیامده باشد، اما می‌تواند سرنوشت معمولی‌اش را برای دل خودش تغییر بدهد. داستان‌هایی که درباره‌ی قهرمانان برگزیده هستند از یک‌جور جذابیت ذاتی بهره می‌برند. چند نفر از ما بعد از دیدن «هری پاتر» منتظر این بودیم تا یک روز از سمت هاگوارتز نامه دریافت کنیم؟ همه‌ی ما دوست داریم خارق‌العاده به دنیا آمده باشیم. همه‌ی ما فکر می‌کنیم در گذشته‌مان راز ناگفته و پنهانی وجود دارد که اگر فاش شود، هویت واقعی‌مان که خیلی شگفت‌انگیزتر از وضعیت فعلی‌مان است افشا می‌شود. دوست داریم فکر کنیم همه‌ی ما بچه‌های والدین پولداری هستیم که یک روز ما را پیدا می‌کنند یا شاهزاده‌هایی هستیم که سر موقع یک شمشیر به دست‌مان می‌دهند تا روی اژدها نشسته و به مبارزه با غولی شیطانی برویم.
اگرچه این نوع قهرمان‌پردازی‌ها اغواکننده هستند، اما همزمان بسیار خطرناک هم هستند. باعث می‌شود آدم‌ها به این نتیجه برسند که کافی است یک‌جا منتظر نشسته و دست روی دست بگذارند تا بالاخره یک پیر خردمند پیدا شده و راه را بهشان نشان بدهد. تا بهشان بگوید که آنها قهرمان به دنیا آمده‌اند و سه سوته می‌توانند ره صدساله را یک شبه بروند. که آنها از جنگجوهایی که تمام عمرشان در حال جنگ بوده‌اند هم جنگجوتر هستند. همه‌چیز حالت «هلو برو توی گلو» پیدا می‌کند. فرد بدون هیچ‌گونه تلاش و تحمل هیچ‌گونه شکست و افسوس و پشیمانی به بهترین‌ها دست پیدا می‌کند. این نوع داستانگویی را می‌توانید در رابطه با لوک اسکای‌واکر و رِی ببینید. کسانی که هر دو در سیاره‌ی بیابانی دورافتاده‌ای زندگی می‌کنند تا اینکه سربزنگاه، سر راه روباتی قرار می‌گیرند که آنها را به سوی ماجراجویی در سرتاسر کهکشان می‌برد و این وسط از هویت پدر و مادر واقعی‌شان هم اطلاع پیدا می‌کنند. یکی دیگر از خطرات این نوع قهرمان‌پردازی‌ها این است که آدم‌ها باور می‌کنند که همیشه یک قهرمان برگزیده وجود دارد که سر بزنگاه‌ها از راه می‌رسد و همه‌ی کثافت‌ها و وحشت‌ها را پاک می‌کند. به خاطر همین است که عاشق بتمن‌ها و اونجرزها هستیم. چون آنها قهرمانان دست‌نیافتنی‌ای هستند که تصور ‌می‌کنیم اگر یکی مثل آنها در دنیای واقعی وجود داشت، شاید همه‌چیز بهتر می‌بود و از آنجایی که نیست، پس همه محکوم به بلبشوی وحشتناک فعلی هستیم و کاری از دست‌مان برای تغییر آن برنمی‌آید چون زور و بازوی کاپیتان آمریکا و تارهای مرد عنکبوتی را نداریم. پس در هر دو حالت تنبلی می‌کنیم. در هر دو حالت دست روی دست می‌گذاریم. چه برای رسیدن خبر اینکه ما قهرمان هستیم و خودمان از آن خبر ندرایم و چه برای رسیدن قهرمانی که وضع‌مان را بهتر کند.

اما حقیقت این است که در دنیای واقعی هیچکس قهرمان به دنیا نمی‌آید. اتفاقا به مرور متوجه می‌شویم ما در برابر تمام آدم‌ها و کیهانی که احاطه‌مان کرده است، چقدر ناچیز و فراموش‌شدنی هستیم. سرنوشت شکوهمندی برایمان نوشته نشده و دنیا پشیزی هم برایمان ارزش قائل نیست. حالا سوال این است که آیا با وجود این، آن‌قدر جسارت داریم که کاری غیرخودخواهانه برای دنیا انجام بدهیم. «کی» بعد از برخورد با ته ورطه‌ی ناامیدی، تصمیم می‌گیرد دست به کاری بسیار غیرخودخواهانه و بسیار انسانی بزند و خود را برای دنیایی که تاکنون به چشم زباله به او نگاه می‌کرده است، فدا می‌کند تا دکارد بتواند دخترش را ببیند. متوجه شدید «بلید رانر ۲۰۴۹» چگونه کلیشه‌ها را دور زده است؟ از یک طرف یک برگزیده‌ی درجه‌یک داریم که جان می‌دهد برای تبدیل شدن به قهرمان درجه‌‌یک رپلیکنت‌ها و از سوی دیگر یک کمپانی شرور و طمع‌کار و یک گروه مقاومت زیرزمینی داریم که جان می‌دهد برای یک سکانس اکشن تمام‌عیار در پایان فیلم. اما فیلم هر دو را عوض می‌کند. «کی» استثنایی از آب در نمی‌آید و فیلم هم با یک سکانس اکشن غول‌پیکر بین کمپانی والاس و مقاومت به پایان نمی‌رسد. عمل قهرمانانه‌ی «کی» این است که پدری را به دخترش می‌رساند و بعد روی پله‌های برفی دراز می‌کشد و در تنهایی می‌‌میرد. به همین کوچکی و به همین بزرگی. به همین سادگی و به همین شکوهمندی. اما به همان اندازه که از «کی» قهرمان‌زدایی می‌شود، به همان اندازه هم او قابلیتی دارد که هرکسی ندارد و آن هم تمایلش به سوال پرسیدن و تغییر کردن است. آدم‌‌های زیادی هستند که با وجود تمام سرنخ‌هایی که آن‌ها را به سوی خودشان هدایت می‌کنند، خودشان را به نفهمی زده و از روبه‌رو شدن با حقیقت سر باز می‌زنند. ما نمی‌دانیم آیا دکتر آنا استلاین (دختر دکارد و ریچل) خاطره‌اش از اسب چوبی را فقط در ذهن «کی» کاشته است یا ذهن رپلیکنت‌های دیگری. اما مهم این است که «کی» این حس کندو کاو برای حقیقت و شجاعتِ کاراگاهی را داشته تا این ماجرا را تا تهش دنبال کند و متوجه شود که او در ماجرای زندگی‌اش نه شخصیت اصلی، بلکه یکی از آن سربازانِ سیاهی‌لشگر است که می‌میرند و هیچکس اسم و چهره‌شان را به یاد نمی‌آورد. ولی با این حال به خاطر دل خودش تصمیم می‌گیرد تا خود را برای چیزی که به آن باور دارند، فدا کند. «بلید رانر ۲۰۴۹» داستان آن سرباز معمولی است. در نتیجه در رابطه با «کی» با کاراکتری طرف هستیم که همزمان جلوی دکارد، از افتادن دست کمپانی والاس و شکنجه شدن توسط آن‌ها را می‌گیرد، اما از طرف دیگر سرنوشت او در توطئه‌ی جهان‌شمول اصلی تاثیری ندارد. تنها کسانی که هنگام مرگ او کنارش هستند ما هستیم و بس.
نبرد نهایی «کی» و «لاو»، دست راست والاس در کنار امواج اقیانوس آرام که به ساحل بتنی لس آنجلس شلاق وارد می‌کند، خارق‌العاده است. نبردی که من را یاد نبرد نهایی کاراکترهای لئوناردو دی‌کاپریو و تام هاردی در پایان‌بندی «ازگوربرخاسته» می‌اندازد. ویلنوو این مبارزه را سرسری نمی‌گیرد. اتفاقا تا جا دارد آن را کش می‌دهد. روی تک‌تک مشت و لگدها و خشونتی که هر دو طرف به یکدیگر وارد می‌کنند، تمرکز می‌کند. مخصوصا وقتی که «کی» باید دشمنش را مدت طولانی زیر آب نگه دارد تا چشمانش به نشانه‌ی مُردن از حدقه بیرون بزند. اینجا هم «بلید رانر ۲۰۴۹» یک کلیشه‌ی دیگر را هم می‌شکند. مبارزه‌ی بین «کی» و لاو فقط یک مبارزه‌ی معمولی نیست. مبارزه‌ی آن‌ها درباره‌ی اینکه چه کسی زنده می‌ماند و چه کسی می‌میرد نیست. آن‌ها دارند سر ایده‌آل‌هایشان با هم مبارزه می‌کنند. موضوعی که من را یاد «شوالیه‌ی تاریکی برمی‌خیزد» می‌اندازد. جایی که مرگ فیزیکی بروس وین در آن زندان زیرزمینی اهمیت ندارد. مسئله این است که مرگ او باعث مرگِ ایده‌آل و طرز فکری می‌شود که به خاطرش بتمن را شکل داده بود. و همین موضوع است که به جدیت و استرس مبارزه‌ی او برای بازگشت به گاتهام می‌افزاید و همزمان باور «بین» به کاری که دارد می‌کند را هم درک می‌کنیم. چنین چیزی درباره‌ی نبرد «کی» و لاو هم صدق می‌کند. ما در حال تماشای تصادف دو طرز فکر هستیم و چیزی که این نبرد را هیجان‌انگیز و تراژیک می‌کند این است که اینجا با یک آنتاگونیست خشک و خالی سروکار نداریم، بلکه می‌توانیم با طرز فکر لاو هم ارتباط برقرار کنیم.

«بلید رانر ۲۰۴۹» در راستای کاری که فیلم اصلی با آنتاگونیستش روی بتی انجام داد، آنتاگونیستی ترتیب داده که با وجود شرارتش، بسیار انسان و قابل‌درک است. طرز فکر لاو در تضاد با «کی» قرار می‌گیرد. اگر «کی» نماینده‌ی «تغییر» است، لاو نماینده‌ی «ایستا»یی است. بهترین آنتاگونیست‌ها آن‌هایی هستند که حقیقت ترسناکی درباره‌ی خودمان را بهمان گوشزد می‌کنند. روی بتی در فیلم اصلی بهمان یادآوری کرد که همگی خواهیم مُرد و خودش در حالی مُرد که زندگی کوتاه اما باکیفیتی را سپری کرده بود. بنابراین ما را با این سوال ترسناک تنها گذاشت که آیا ما هم می‌توانیم مثل او زندگی باکیفیتی داشته باشیم یا آن را به بطالت می‌گذرانیم؟ آنتاگونیستی که باید از آن متنفر باشیم، در اوج شاعرانگی می‌میرد و ما می‌مانیم و این سوال که آیا ما در حد این موجود به ظاهر «آنتاگونیست»، عرضه و جسارت داریم که چنین مرگ زیبایی داشته باشیم؟ حالا لاو هم می‌خواهد ما را با حقیقت ترسناک دیگری روبه‌رو کند. برخلاف «کی» که همچون روح گم‌شده‌ای در دنیای مالیخولیایی فیلم می‌ماند، لاو حکم رپلیکنت محکم و فرمان‌برداری را برعهده دارد که هر دستوری را که به او داده می‌شود،  بدون زیر سوال بردنش انجام می‌دهد. اگر «کی» نماینده‌ی علاقه و تمایل ما برای تغییر و یافتن معنای واقعی‌مان است، لاو نماینده‌ی واقعیت ما انسان‌ها در زمینه‌ی ترس از تغییر است. اگر «کی» آرزوی ما را به تصویر می‌کشد، لاو خود واقعی‌مان در همین لحظه است. و دقیقا به خاطر همین است که لاو برخلاف چیزی که به نظر می‌رسد، انسان‌تر از «کی» است. تمام این حرف‌ها به این معنی نیست که لاو بی‌احساس است. او نقش دست راستِ فرعون بی‌رحمی در یک هرم غول‌پیکر را دارد که باور دارد رپلیکنت‌ها برده‌هایی هستند که تمدن‌های بزرگ بر دوش آن‌ها ساخته می‌شود.
حقیقت این است که در دنیای واقعی هیچکس قهرمان به دنیا نمی‌آید. اتفاقا به مرور متوجه می‌شویم ما در برابر تمام آدم‌ها و کیهانی که احاطه‌مان کرده است چقدر ناچیز و فراموش‌شدنی هستیم
خود لاو به عنوان یک رپلیکنت نسبت به نژاد خودش احساس دارد. وقتی آن‌ها اذیت می‌شوند یا می‌میرند، او احساس ناراحتی و دل‌شکستگی می‌کند، اما تلاشی برای تغییر این وضعیت نمی‌کند. لاو مثل بسیاری از خودمان در دنیای واقعی، زندانی برنامه‌ریزی خودش است. اگرچه شاهد اذیت شدن هم‌نوعان‌مان هستیم و برایشان ناراحت می‌شویم و اشک می‌ریزیم، اما کاری برای تغییر این وضعیت انجام نمی‌دهیم و به زندگی روتین‌مان برمی‌گردیم. اولین‌باری که اشک‌های لاو را می‌بینیم، جایی است که والاس یک رپلیکنت زنِ تازه به دنیا آمده را به خاطر این که نازا است، به قتل می‌رساند. والاس تیغش را روی شکم زن می‌گذارد و او را همچون گوسفند سلاخی می‌کند. قطرات اشک به آرامی از صورت لاو سرازیر می‌شود. این زن برای لاو حکم خانواده و هم‌نوعش را دارد. اگر خوب گوش کنیم، می‌توانیم صدای انفجاری که درونش رخ‌ می‌دهد را شنید. اما کاری به جز ایستادن و تماشای این قتل از دستش برنمی‌آید. او نمی‌تواند سدی که برایش تعیین شده است را بشکند، اما حداقل می‌تواند برای آن زن احساس همدردی کند. دومین باری که لاو اشک می‌ریزد، جایی است که او از زبان جاشی، رییس «کی» (رابین رایت) می‌شنود که بچه‌ی دکارد و ریچل کشته شده است. بچه‌ای که به معنی تغییر بزرگ و آینده‌ی درخشانی برای رپلیکت‌ها بوده است. ناگهان صورت لاو به محض شنیدن این خبر همچون صورتی خیس از بنزین که با کبریت برخورد کرده گُر گرفته و از خشم و دل‌شکستگی شعله‌ور می‌شود و قبل از این که شکم جاشی را پاره کند، می‌گوید: «در مقابل اتفاق شگفت‌انگیز جدیدی که می‌خواست بیافته تنها چیزی که بهش فکر کردی کشتنش بود... از ترس یه تغییر بزرگ». جاشی نماینده‌ی تمام چیزهایی است که لاو از آن‌ها متنفر است. چه چیزی انسانی‌تر از شورش علیه برده‌داری سیستماتیک؟ در نگاه اول به نظر می‌رسد لاو، جاشی را به خاطر کشتن بچه‌ای که والاس در جستجویش است، می‌کشد. ولی این قتل به همان اندازه که دلیل سیاسی داشته باشد، دلیل شخصی هم دارد. دانلود زیرنویس فارسی این فیلم

چاپ این بخش

  نقد سریال Alias Grace
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 20-03-2018, 03:03 PM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

مینی‌سریال Alias Grace که براساس یکی از رمان‌های نویسنده The Handmaid's Tale ساخته شده، درام روانشناختی رازآلودی است که به معمای پیرامونِ تنها بازمانده‌ی یک جنایت واقعی می‌پردازد.
اگرچه نت‌فلیکس به پادشاه شبکه‌های استریمینگ تبدیل شده و امثال آمازون و هولو با فاصله‌‌ی زیادی در جایگاه دوم و سوم قرار می‌گیرند، اما حتی پادشاه‌ها هم بعضی‌وقت‌ها غفلت می‌کنند و بعضی‌وقت‌ها هرچه رقابت برای رقابت‌کنندگان سخت باشد، برای تماشاکنندگان مسابقه هیجان‌انگیز و لذت‌بخش است و می‌تواند منجر به اتفاقات غافلگیرکننده‌ای شود. این اتفاق غافلگیرکننده سال گذشته با پخش سریال «سرگذشت ندیمه» (The Handmaid's Tale) توسط شبکه‌ی هولو به وقوع پیوست. این سریال که اقتباسی از روی یکی از مشهورترین رمان‌های علمی‌-تخیلی مارگارت اتوود است، هولو را یک شبه از یک شبکه‌ی ناشناخته به مرکز بحث و گفتگوهای محافل سرگرمی و غیرسرگرمی تبدیل کرد. هر طرف را نگاه می‌کردیم داشتنند درباره‌ی «سرگذشت ندیمه» حرف می‌زنند. از اینکه چقدر حکومتِ پسا-آخرالزمانی فاشیست سرکوبگرِ ضدزنش شبیه به دنیای خودمان است و از اینکه چقدر صدای خش‌خش بی‌سیم‌های نگهبانان سیاه‌پوش این حکومت که مثل سوسک‌های موذی همه‌جا پرسه می‌زنند مورمورکننده است. بنابراین مهم نبود نت‌فلیکس هفته‌ای چندتا فیلم و سریال منتشر می‌کرد. مهم این بود که آنها قافیه را به هولو باخته بودند. نت‌فلیکس با این همه دبدبه و کبکبه و با این همه سابقه به یک فسقله‌بچه باخته بود. مهم این بود که «سرگذشت ندیمه» نه تنها به موضوع اصلی بحث همه تبدیل شده بود، بلکه با درو کردن اکثر جایزه‌های مهم در مراسم اِمی ۲۰۱۷، به اولین سریال از یک شبکه‌ی استریمینگ تبدیل شد که اِمی بهترین سریال درام را به چنگ آورد.  جذابیت رقابت برای مای مخاطب اینجا مشخص می‌شود. در حالی که «سرگذشت ندیمه» در حال آتش به پا کردن و قربان صدقه رفتن توسط همه بود، خبر رسید که شبکه‌ی سی‌بی‌اس کانادا «نام مستعار گریس» (Alias Grace)، یکی دیگر از رمان‌های فمینیستی مارگارت اتوود را در قالب یک مینی‌سریال ۶ اپیزودی اقتباس کرده است. سریالی که خیلی زود سر از نت‌فلیکس درآورد تا سر آنها از داشتنِ یک اقتباس ماراگارت اتوودی در شبکه‌شان بی‌کلاه نماند.
خبر بد این است که هرچه «سرگذشت ندیمه» در کانون توجه قرار گرفته بود، «نام مستعار گریس» آن‌طور که باید و شاید صدا نکرد و با وجود لیاقتش مخاطبان زیادی را به دست نیاورد. هرچه «سرگذشت ندیمه» مثل بمب صدا کرد، «نام مستعار گریس» خیلی بی‌سروصدا آمد و خیلی بی‌سروصدا هم در گوشه‌ای از سرورهای نت‌فلیکس جا خوش کرد. شاید به خاطر اینکه «سرگذشت ندیمه» به اقتباس دیگری از مارگارت اتوود اجازه‌ی عرض اندام نداد. شاید به خاطر اینکه در نگاه اول به نظر می‌رسید «نام مستعار گریس» فقط با هدف سوءاستفاده از محبوبیت دوباره‌ی ماراگارت اتوود در فضای جریان اصلی ساخته شده است. شاید به خاطر اینکه «سرگذشت ندیمه» آن‌قدر خوب بود که به نظر می‌رسید «نام مستعار گریس» در مقایسه با آن چیزی برای عرضه نخواهد داشت. شاید سریال از ستاره‌های شناخته‌شد‌ه‌تری بهره نمی‌برد. هرچه هست، «نام مستعار گریس» به هیچ‌وجه لیاقت فراموش و دست‌کم گرفته شدن را ندارد. شاید سریال در مقایسه با «سرگذشت ندیمه» در سطح پایین‌تری قرار بگیرد، اما فاصله‌ی کیفی این دو در بدترین حالت آن‌قدر ناچیز است که آدم تعجب می‌کند چطور این دو سریال که از لحاظ مضمون و منبع اقتباس این‌قدر به هم شبیه هستند این‌قدر در استقبال توسط مردم با هم تفاوت دارند. در بهترین حالت «نام مستعار گریس» به دنباله‌ی معنوی فوق‌العاده‌ای برای «سرگذشت ندیمه» و بهترین سریالی که طرفداران «سرگذشت ندیمه» باید در فاصله‌ی بین پخش فصل دوم تماشا کنند تبدیل می‌شود. اگر «سرگذشت ندیمه» را دیده باشید و با ندیمه‌هایی که سرشان را زیر کلاه‌شان پایین می‌اندازند و با مونولوگ‌هایی که فقط به شما اجازه‌ی شنیدنشان را می‌دهند از اتفاقات عجیب و ابسورد زندگی‌شان تعریف می‌کنند آشنا باشید، احتمالا بلافاصله می‌دانید در برخورد با «نام مستعار گریس» باید انتظار چه جور داستان و چه‌ جور اتمسفری را بکشید.

«سرگذشت ندیمه» و «نام مستعار گریس» به‌طور همزمان متضاد و مکمل یکدیگر هستند. همزمان یکدیگر را پس می‌زنند و در آغوش می‌گیرند. همزمان دی‌ان‌ای یکدیگر را به ارث برده‌اند و هویت منحصربه‌فرد خودشان را دارند. این دو سریال آن‌قدر به هم شبیه هستند که اگر پس فردا معلوم شود داستانِ «سرگذشت ندیمه» در واقع در آینده‌ی دورِ دنیای «نام مستعار گریس» جریان دارد تعجب نمی‌کنم. یکی از دلایلش این است که هر دو حول و حوش موضوع یکسانی می‌چرخند: حق و حقوق زنان و نحوه‌ی نگاه جامعه به آنها. اگر مارگارت اتوود با «سرگذشت ندیمه» با گمانه‌زنی ما را به آینده‌ای می‌برد که در اوج مدرنیته، حقوق زنان از آنها سلب شده‌ است و سیستم جدید با آنها همچون گله‌‌ی دامی رفتار می‌کند که تنها وظیفه‌‌شان تولیدمثل است، او با «نام مستعار گریس» ما را به دهه‌ی ۱۸۴۰ می‌برد. زمانی که زنان هنوز حقوق و احترامی را که بعدا ازشان سلب می‌شود هم نداشته‌اند. مارگارت اتوود در «سرگذشت ندیمه» با طراحی یک سناریوی خیالی، از آن به عنوان چارچوبی برای صحبت درباره‌ی زنان در گذشته و حال استفاده می‌کند و از آن برای هشدار درباره‌ی آینده بهره می‌گیرد. اگرچه داستان در یک دنیای علمی‌-تخیلی جریان دارد، اما تا سر حد مرگ با کاراکترها و استیصالشان ارتباط برقرار می‌کنیم. چیزی که «نام مستعار گریس» را به داستان ترسناک‌تری تبدیل می‌کند این است که داستان آن در دنیای واقعی خودمان جریان دارد. مخصوصا با توجه به اینکه اتوود این داستان را براساس یک پرونده‌ی جنایی واقعی به نگارش در آورده است. بزر‌گ‌ترین نقطه‌ی تفاوت «نام مستعار گریس» با «سرگذشت ندیمه» این است که اینجا با یکی از آن سریال‌های جرایم واقعی سروکار داریم. آن هم یکی از آنهایی که هدفشان آلوده کردن دستشان به خون و کالبدشکافی مغز شخصیت اصلی‌شان برای کشف رازِ ترسناکی است که آنجا لانه کرده است. به این معادله یک راوی غیرقابل‌اعتماد و بازیگوش که با کسانی که به دنبال رازش هستند بازی‌های روانی می‌کند اضافه کنید تا همه‌چیز برای قصه‌ای که بی‌وقفه تماشاگر را برای سر در آوردن از شخصیت اصلی‌اش در حال گمانه‌زنی و شک و تردید نگه می‌دارد برسیم.
این دو سریال آن‌قدر به هم شبیه هستند که اگر پس فردا معلوم شود داستانِ «سرگذشت ندیمه» در واقع در آینده‌ی دورِ دنیای «نام مستعار گریس» جریان دارد تعجب نمی‌کنم
سوژه‌ی کالبدشکافی داستان، خدمتکار ایرلندی جوانی به اسم گریس مارکس است. گریس به همراه جیمز مک‌درموت دست به قتل صاحبکار و اربابشان توماس کینیر و نانسی مونتگومری، سرخدمتکار خانه می‌زنند. چیزی که گریس مارکس را در دهه‌ی ۱۸۴۰ به یک‌جور سلیبریتی در کانادا و دادگاهش را به رویداد پرسروصدا تبدیل کرده بود این بود که آیا گریس به عنوان یک دختر جوانِ معصوم که به قیافه‌اش نمی‌خورد که دست به چنین جنایت وحشتناکی بزند، واقعا این کار را کرده است یا نه. تقریبا تنها فردی که از آن عصر مرگبار باقی مانده است گریس است. حالا ۱۵ سال از آن زمان گذشته است و در این مدت جیمز مک‌درموت به دار آویخته شده است و گریس هم که در ابتدا قرار بود به خاطر شهادتِ جیمز علیه او به دست داشتن در برنامه‌ریزی و انجام قتل‌ها حلق‌آویز شود، از حکم مرگ جان سالم به در می‌برد و محکوم به حبس ابد می‌شود. معمولا در داستان‌های این‌چنینی هویت شخصِ قاتل بزرگ‌ترین معمایی است که برای اطلاع از آن جذبِ داستان می‌شویم، اما این موضوع درباره‌ی «نام مستعار گریس» صدق نمی‌کند. درست مثل دوتا از بهترین سریال‌های کارگاهی سال گذشته یعنی «شکارچی ذهن» (Mindhunter) و «گناهکار» (The Sinner) که نه به هویت قاتل، بلکه روانشناسی آنها و پیچیدگی‌هایی که در زندگی‌شان تجربه کرده بودند علاقه داشتند و درست مثل آن دو سریال که بیشتر از تلاش برای دستگیری قاتلان و جنایتکاران، حول و حوش نشستن دور یک میز و گفتگو برای گشت و گذار در دالان‌های تاریک ذهن کاراکترهایشان می‌چرخید، «نام مستعار گریس» در این زمینه به جمع آنها می‌پیوندد. البته که در اینجا برخلاف «شکارچی ذهن» و «گناهکار» دقیقا نمی‌دانیم که قاتل چه کسی است. از یک طرف جیمز در شهادتش گفته است که گریس به‌طور مستقیم در قتل‌ها نقش داشته است و در بدترین حالت آنها در این کار هم‌دست هستند، اما از طرف دیگر خاطرات درهم‌برهم و پرهرج و مرج گریس از روی قتل باعث شده که فعلا کسی نتواند به یک جمع‌بندی کلی درباره‌ی اتفاقات آن روز و مسببان واقعی‌اش دست پیدا کند.

این در حالی است که مسئولان قضایی و سیاسی شهر و مردم هم ته دلشان دوست دارند بهشان ثابت شود که گریس دست به چنین کاری نزده است. تا بتوانند با خیال راحت سرشان را روی بالشت بگذارند که دنیا تعادلش را از دست نداده است. چون قاتل از آب در آمدن گریس یعنی دنیا به جای بی‌رحم و ترسناکی تبدیل شده است. اما آنها هیچ‌وقت به این فکر نمی‌کنند که حتما دنیا باید از قبل جای بی‌رحم و ترسناکی باشد که دختر سربه‌زیری مثل گریس را مجبور به قتل کرده باشد. پس اگرچه راز قتل‌های مرکزی قصه مبهم است، اما سریال علاقه‌ای به روشن‌تر کردن آن ندارد یا گریس به عنوان تنها بازمانده‌ای که می‌تواند بعد از سال‌ها رک و پوست‌کنده این کار را برای دیگران انجام دهد علاقه‌ای به آن ندارد. مسئله این است که در همان اپیزود اول سروکله‌ی روانکاوی به اسم دکتر سیمون جوردن پیدا می‌شود تا با کمک راه و روش‌های علمی جدید راهی برای ورود به ذهنِ کنجکاوی‌برانگیز این دختر پیدا کرده و حقایقِ اتفاقات سال‌های گذشته را بیرون بکشد. ما در قالب فلش‌بک‌هایی سریع نحوه‌ی به قتل رسیدن توماس کینیر و نانسی مونتگومری را می‌بینیم. بنابراین سوالی که بیشتر با آن کار داریم این نیست که این قتل دقیقا به چه شکلی به وقوع پیوسته است، بلکه این است که گریس دقیقا چطور آدمی است. مسیری که او برای رسیدن به آن روز نحس سپری کرده چگونه بوده است. شاید نزدیکانِ گریس به او به عنوان دختر ساده و معصوم و دل‌رحمی نگاه می‌کنند که توانایی خفه کردنِ کسی را با دستمال گردنش نداشته است، اما تمام اینها به خاطر این است که آنها به صورت کودکانه، پوست لطیف، چشمان بانجابت و آرامش در رفتارش نگاه می‌کنند و به این نتیجه می‌رسند که حتما درون این آدم هم به اندازه‌ی نمای خارجی‌اش این‌قدر زلال است. اما وقتی گذشته‌ی این دختر را مرور می‌کنیم به تدریج تصویر متفاوتی از او شروع به شکل‌گیری می‌کند. تصویر دختر زیبایی که روحش آن‌قدر تکه‌تکه شده است که دیگر او همان دختری که همراه خانواده‌اش از ایرلند به سمت کانادا سوار بر کشتی شد نیست.
مری هرون به عنوان کارگردان سریال که درام روانشناختی بزرگی مثل «روانی آمریکایی» (American Psycho) را در کارنامه دارد با موفقیت توانسته به فضای خفقان‌آوری دست پیدا کند. همان‌طور که «شکارچی ذهن» را به راحتی می‌توان در ژانر وحشت دسته‌بندی کرد، چنین چیزی درباره‌ی «نام مستعار گریس» هم صدق می‌کند. همان‌طور که دیوید فینچر با سریالش به فضایی دست پیدا کرده بود که حتی در آرام‌ترین لحظاتش هم احساس می‌کردیم هزاران هزار سوسک فاضلاب در حال جولان دادن روی پوست‌مان هستند، «نام مستعار گریس» هم یکی از آن درام‌های کاراگاهی روانشناختی است که سر و کله زدن با ذهن‌های درب‌و‌داغان و روح‌های درهم‌شکسته‌ی کاراکترهایش مساوی است با فضایی که انگار کثافت و نکبت و هرج و مرج و مرگ و ناامیدی و خون از در و دیوارش سرایز می‌شود. هدفِ مری هرون با «نام مستعار گریس»، ساختن سریالی ضد-«دان‌تاون ابی» بوده است. «دان‌تاون ابی» به عنوان یک سوپ اُپرای تاریخی ملایم عمل می‌کند. تقریبا هیچکدام از کاراکترها با درگیری وحشتناکی که در حل کردن آن به بن‌بست بخورند روبه‌رو نمی‌شوند، هیچکس دچار ضایعه‌های روانی دردناکی نمی‌شود، کاراکترها با وجود درگیری‌های جزیی‌شان، هوای یکدیگر را دارند و کلا زندگی در داخل و اطرافِ عمارت دان‌تاون معمولا امن و امان است. «دان‌تاون ابی» حتی در استرس‌زاترین لحظاتش هم با هدف آرامش‌ بخشیدن به مخاطب ساخته شده است و برای این کار حاضر به زیر پا گذاشتن واقعیت هم است. تماشای «دان‌تاون ابی» این تصور را در مخاطب ایجاد می‌کند که زندگی در آن دوران در مقایسه با حالا چقدر ساده و بی‌شیله و پیله و بی‌دردسر بوده است. «نام مستعار گریس» با هدف در هم شکستن این تصور پا پیش می‌گذارد. حتی «سرگذشت ندیمه» هم با وجود تمام وحشت‌هایش به لطف مونولوگ‌های آفرد که هر از گاهی بامزه می‌شوند سعی می‌کند تا از بیش از اندازه زانوی غم بغل گرفتن در تاریکی مطلق فاصله بگیرد و متعادل‌تر کردنِ لحنش به امید و نور هم اجازه‌ی ورود بدهد. «نام مستعار گریس» اما به آن یک ذره کمدی هم اعتقاد ندارد. مارگارت اتوود سانتیمانتالیسم را کاملا کنار گذاشته است. مری هرون هم به عنوان کارگردان این متریال با لذت و اشتیاق تمام این دنیای دم‌کرده و خسته را بدون تزریق کمی اکسیژن به آن به تصویر کشیده است. انگار پای صحبت‌های قصه‌گویی نشسته‌ایم که می‌خواهد شما را از زندگی سیر کند. می‌خواهد کاری کند تا شب نتوانید به خواب بروید.
نتیجه «نام مستعار گریس» را به سریال ویکتوریایی سیاهی در مایه‌های «پنی دردفول» (Penny Dreadful) تبدیل کرده است. با این تفاوت که اینجا هیولاهای واقعی نه شیاطین و گرگینه‌ها و خون‌آشام‌ها، که انسان‌ها هستند. مری هرون طوری حال و گذشته‌ی گریس را به هم گره زده است که به خوبی در فضای ذهنی آزاردهنده‌‌ی این دختر قرار می‌گیریم. به محض اینکه احساس می‌کنید در حال تماشای یک گفتگوی آرام بین دو نفر هستید، فلش‌بک‌های ناگهانی و خشونت‌باری که جنازه‌ی نانسی را در حال سقوط از پله‌های زیرزمین نشان می‌دهند رشته‌ی افکارتان را با خشونتِ فرو رفتن چاقو در شکم پاره می‌کنند و صدای کوبیده شدن گردنِ نحیف نانسی روی پله‌های چوبی سفتِ زیرزمین توی گوش‌تان شروع به زنگ زدن می‌کند. بعد از مدتی این تکه تصاویر جسته و گریخته به کابوس ‌حال‌به‌هم‌زن و مضطرب‌کننده‌ای تبدیل می‌شوند که دوست نداریم آنها را دوباره ببینیم. اما سرک کشیدن در ذهنِ گریس یعنی روبه‌رو شدن دوباره و دوباره با تصاویری که مثل میخ‌های بلند در گوشتِ مغز او فرو رفته‌اند و راهی برای خلاص شدن از آنها وجود ندارد. یا مثلا سکانس‌های مربوط به سفر هشت هفته‌ای گریس و خانواده‌اش از ایرلند به کانادا با کشتی دست کمی از یک داستان هولناک ندارد. از جیغ موش‌هایی که انگار آماده‌ی مُردن مسافران و تیکه‌تیکه کردن گوشتشان هستند تا مردان و زنانی که در فضای خفه‌کننده و بوگندوی زیر عرشه بی‌وقفه در حال بالا آوردن و آه و ناله کردن هستند. از امواج آب که بدون لحظه‌ای استراحت، بی‌وقفه کشتی را برای به جنون رساندن مسافران تکان می‌دهند و می‌دهند و می‌دهند تا بوی تعفن بیماری و مرگ که جای اکسیژن را گرفته است. در این میان نیم‌نگاه‌هایی که به دوران اقامتِ گریس در تیمارستان بعد از قتل‌ها می‌اندازیم و او را محبوس در تابوتی ایستاده می‌بینیم کافی است تا از عمقِ وحشتی که او تجربه کرده است اطلاع پیدا کنیم.

این در حالی است که وقتی سریال به‌طور مستقیم به وحشت اشاره نمی‌کند هم از اتمسفر شومی بهره می‌برد. «نام مستعار گریس» از لحاظ فنی هیچکدام از مکانیک‌های واضح ژانر وحشت را ندارد. از لحاظ فنی خبری از یک خانه‌ی جن‌زده نیست. از لحاظ فنی خبری از هیچ‌گونه ارواح خبیثی نیست. از لحاظ فنی خبری از صداهای ناگهانی غیرقابل‌توضیح شبانه نیست. از لحاظ فنی خبری از ترس‌های ناگهانی که جلوی روی تماشاگر ظاهر شوند نیست. اما هنر مری هرون این است که یک سری اشیا و تصاویر ساده را طوری به تصویر می‌کشد که انگار یک جای کارِ آنها می‌لنگد. سارا گدون در نقش گریس و نحوه‌ی به تصویر کشیدن او توسط مری هرون، سوخت جاذبه‌ی شوم سریال را تامین می‌کند. کلوزآپ‌هایی که هرون از صورت گدون می‌گیرد به نظر وسیله‌ای برای هرچه نزدیک‌تر کردن ما به گریس هستند، اما در واقع وسیله‌ای برای این هستند که چقدر ما در فهمیدن این دختر ناتوان هستیم. مهم نیست چقدر به او نزدیک می‌شویم، به محض اینک دست‌مان را دراز می‌کنیم تا او را بگیریم، مشت‌مان به جای او، هوا را می‌گیرد و تازه متوجه می‌شویم که گول چشمان‌مان را خورده‌ایم. او کماکان از دسترس خارج است. چشم‌های درشت گدون در این کلوزآپ‌ها، ما را به وسیله‌ی برق معصوما‌نه‌شان به درون خود جذب می‌کنند. برای لحظاتی به نظر می‌رسد شخصیت واقعی او را از لابه‌لای هزاران پرنده‌‌ی مشابه‌ای که در آسمان در حال چرخیدن هستند تشخیص داده‌ایم، اما ناگهان هجومِ صدم‌ثانیه‌ای حسی بیگانه و سرد به درون آن چشمان، ما را خلسه‌ای که در آن فرو رفته بودیم بیدار می‌کند و اینجاست که متوجه می‌شویم این ما نبودیم که گریس را شکار کرده بودیم، بلکه این گریس بود که ما را طوری به تله انداخته که حتی درد فرو رفتن تیغ‌های تله در بدن‌مان را هم احساس نکرده بودیم. سکانس افتتاحیه‌ی اپیزود اول سریال که گریس را جلوی آینه در حال مونولوگ‌گویی توی سرش نشان می‌دهد به بهترین شکل ممکن شخصیت چندگانه‌ی گریس و بازی فوق‌العاده‌ی سارا گدون در به نمایش گذاشتن آن را به تصویر می‌کشد. گدون طوری در عرض چند ثانیه با میمیک‌های صورت و چرخش‌های معنادار سرش بین یک دختر معصوم و یک قاتل روانی سوییچ می‌کند که آدم می‌ماند کدام راست و کدام یک بازی است. یکی از بزرگ‌ترین جذابیت‌های «نام مستعار گریس» این است که خود گریس علاقه‌ای به فاش کردن واقعیت روزِ وقوع قتل‌ها ندارد. بعضی‌وقت‌ها مثل چیزی که در «گناهکار» دیدیم، خود قاتل دوست دارد که گذشته‌‌ی فراموش‌شده‌اش را به یاد بیاورد و در این زمینه با هرکسی که لازم باشد همکاری می‌کند. بعضی‌وقت‌ها مثل چیزی که در «شکارچی ذهن» دیدیم،‌ کاراگاهان سعی می‌کنند تا جنایتکاران را به روش‌های مختلف مجبور به همکاری با خود و افشای انگیزه‌های آدمکشی‌شان کنند.
این در حالی است که وقتی سریال به‌طور مستقیم به وحشت اشاره نمی‌کند هم از اتمسفر شومی بهره می‌برد
در «نام مستعار گریس» اما گریس می‌داند که بقیه چه می‌خواهند و از دادنش سر باز می‌زند. به قول سارا پالی، نویسنده و تهیه‌کننده‌ی سریال: «گریس حس یه شکار رو داره. اون تو دنیای کاملا درنده‌ای زندگی می‌کنه. وظیفه‌اش اینه که جواب این همه اذیت و آزار و خشونت رو نده». برای اطرافیان گریس و تمام کسانی که می‌خواهند راز قتل‌ها را کشف کنند، خود گریس اهمیت ندارند. آنها برایشان مهم نیست که این دختر چه زندگی دردناکی داشته است. برای آنها مهم نیست که از دست دادن مادر در نوجوانی و داشتن یک پدر الکلی که او را آزار می‌داده و خیلی درد و رنج‌های دیگر چه حسی دارد. برای آنها مهم نیست یک خدمتکار زن بودن در این جامعه چه حسی دارد. برای آنها مهم نیست که زن‌بودن در جامعه‌ای که حرف اول و آخر را مردان می‌زنند چه حسی دارد. تنها چیزی که برای آنها اهمیت دارد کشف راز قتل‌ها است و بس. اگر «نام مستعار گریس» درباره‌ی یک چیز باشد، درباره‌ی این است که چگونه زیبایی زنان می‌تواند به نابودی‌شان منجر شود. چرا که زیبایی آنها مساوی است با دنیایی که آنها را به عنوان یک‌جور دارایی و شی ارزشمند می‌بینند و در نتیجه برای تصاحب آنها به هر روشی که شده تهییج و تحریک می‌شود. گریس در تمام زندگی‌اش در حال دست و پنجه نرم کردن با چنین چیزی بوده است. هر مردی که وارد زندگی‌اش می‌شود، به درون دنیای فانتزی او سقوط می‌کند و هزار جور فکرهای ناجور درباره‌ی او به ذهنش خطور می‌کند. از وکیلش که فکر می‌کند فقط به خاطر اینکه گریس با او وقت گذرانده، این دختر عاشقش شده است تا دکتر جوردن که به عنوان باشخصیت‌ترین و باحیثیت‌ترین کاراکتر مرد سریال نمی‌تواند جلوی خودش را از پیدا کردن وسواس فکری برای او و شکل دادن فانتزی‌های شخصی خودش با گریس بگیرد. از جیمز مک‌درموت که ادعا می‌کند انگیزه‌اش برای کشتن دو نفر به دست آوردن گریس بوده است تا عدم آرامش گریس در کنار پدرش. حتی مردانی مثل دکتر جوردن و آقای کینیر که در ابتدا خیلی جنتلمن به نظر می‌رسند هم به مرور فکرهای ناجوری درباره‌ی گریس به ذهن‌شان خطور می‌کند. حتی جرامایا، تنها دوست نزدیک گریس که در مقایسه با بقیه، مرد بااحترام‌تری به نظر می‌رسد هم وقتی پای ازدواج با گریس به میان کشیده می‌شود عقب‌نشینی می‌کند، چرا که فقط می‌خواهد تا از جذابیت و زیبایی گریس برای تبلیغات هرچه بهتر نمایشش استفاده کند، نه چیزی بیشتر. به عبارت دیگر همه‌ی مردان گریس را طلب می‌کنند، اما هیچکدامشان علاقه‌ای به اینکه خود گریس چه چیزی می‌خواهد ندارند. همه‌ی مردان او را می‌خواهند، اما هیچکس به او ازدواج، اعتماد، آرامش، احترام و امنیت نمی‌دهد.

بعد از تجربه‌ای که گریس با مردان داشته است، او انگیزه‌ها و خواسته‌ها و نگرانی‌هایشان را مثل کف دستش بلد است. بنابراین طبیعی است که علاقه‌ای به صحبت با دکتر جوردن که احتمالا به آزادی خودش منجر می‌شود را ندارد. و حتی وقتی راضی به انجام این کار می‌شود، سعی می‌کند او را تا لب چشمه ببرد و  تشنه برگرداند. درست به همان شکلی که مردانی که تاکنون در زندگی‌اش بوده‌اند با او همچون اسباب‌بازی رفتار کرده‌اند. شاید تنها کاری که از گریس برای انتقام و سر جای خود نشاندن این آدم‌ها بر می‌آید عدم افشای حقیقت است. تنها کاری که از دستش برمی‌آید دور چرخاندن آنهاست. لحظه‌ای در اپیزود سوم است که مونولوگ‌های داخل سر گریس از اشاره به دکتر جوردن، به مخاطبانِ سریال تغییر می‌کند. گریس تعریف می‌کند که درباره‌‌ی دکتر جوردن چه فکر می‌کند. معلوم می‌شود به همان اندازه که دکتر جوردن در حال تلاش برای مطالعه‌ی گریس است، گریس هم به همان اندازه در حال مطالعه، کالبدشکافی و امتحان کردن دکتر جوردن است. با این تفاوت که گریس خیلی در کارش موفق‌تر است. چون دکتر جوردن اولین مردی نیست که با او برخورد کرده است. لحظه‌ای در این اپیزود است که گریس از دکتر جوردن درباره‌ی وضعیت خوابش سوال می‌کند و وقتی جوردن از این سوال تعجب می‌کند و کمی دست‌پاچه می‌شود، گریس به خواب‌آلودگی چشمانش اشاره می‌کند. برای یک لحظه جای دکتر و بیمار عوض می‌کند. بنابراین یکی از جذابیت‌های سریال تماشای این است که گریس چگونه دکتر جوردن را با داستان‌هایش هیجان‌زده می‌کند و بعد از طریق صدای توی سرش به ما خبر می‌دهد که چیزی که به او گفته فقط یکی از چندین نسخه اتفاقی بوده که می‌توانسته بگوید. اما اگر خود گریس بدون اینکه خودش متوجه شود در حال دست به سر کردنِ دکتر جوردن و دیگران باشد چه؟ دقیقا همین شک و تردیدها و سوالات است که حکم ارواح خبیثی را دارند که به دنبال جایی و کسی برای تسخیر کردن می‌گردند.
صحنه‌ای در اپیزود سوم است که دکتر جوردن از گریس می‌خواهد که چشمانش را بسته و تمام جزییات خانه‌ی توماس کینیر را طوری به یاد بیاورد که انگار در حال تماشا کردن یک تابلوی نقاشی است. همین که گریس چشمانش را می‌بندد، از زاویه‌ی نقطه نظر او قدم به خانه‌‌ی مذکور می‌گذاریم. با اینکه نور خورشید از پشت پرده‌های خانه فضا را روشن کرده است، اما پرسه زدن در خانه‌ی خالی از سکنه، پشت سر گذاشتن راهروها و تابلوهای روی دیوارها و حرکت کردن به سمت آشپزخانه و نزدیک شدن به درِ زیرزمین موهای تن آدم را سیخ می‌کند. دوربین آن‌قدر سیال و روان حرکت می‌کند که انگار این نقطه نظر متعلق به یک روح سرگردان است که چند سانتی‌متر بالاتر از سطح زمین معلق است. «نام مستعار گریس» در اپیزود سوم و در اکثر اپیزودهایش سرشار از چنین لحظاتی است. لحظاتی که آدم را یاد «کشتن گوزن مقدس» و اتمسفر مضطرب‌کننده‌ی فیلم‌های یورگوس لانتیموس می‌اندازد؛ آزاری که یک‌نواخت ادامه پیدا می‌کند. آنا پاکویین که نقش نانسی را برعهده دارد از آن بازیگرانی است که جان می‌دهد برای دنیای فیلم‌های لانتیموس. پاکویین طوری به‌طور همزمان خطرناک و دوست‌داشتنی به نظر می‌رسد که آدم در برخورد با او دقیقا نمی‌داند با چه جور آدمی سروکار دارد. شخصیت او اکثرا جدی و رییس‌مآبانه است، اما همزمان آن‌قدر شوخی و خنده هم می‌کند که او را به فرد غیرقابل‌پیش‌بینی‌ای تبدیل می‌کند. یورگوس لانتیموس بلد است چگونه به پیش‌پاافتاده‌ترین صحنه‌های فیلمش هم ناآرامی تزریق کند. در «کشتن گوزن مقدس» گفتگوهای به ظاهر معمولی کاراکتر کالین فارل و بری کیگان آن‌قدر مورمورکننده است که گویی مجبور به تماشای کشیدن شدن یک چاقوی خیلی خیلی کُند روی گلوی یک گوسفند هستیم. چنین حس بی‌قرارکننده‌ای اگرچه با شدت کمتری اما کماکان در روابط کاراکترهای «نام مستعار گریس» هم وجود دارد. فقط اگر در فیلم‌های لانتیموس با دنیاهای سورئال و ابسورد سروکار داریم، این واقع‌گرایی «نام مستعار گریس» است که آن را به داستان قابل‌لمس‌تری تبدیل کرده است. مثلا یکی از موتیف‌های تکرارشونده‌ی داستان خرافات و افسانه‌های فولک‌لوری است که کاراکترها به آنها اعتقاد دارند. از پنجره‌هایی که باید بعد از مرگ کسی باز شوند تا روحش توانایی پرواز کردن به بیرون را داشته باشد و برای همیشه در خانه گرفتار نشود. تا جایی که گریس کابوسِ فرشته‌های بی‌سر خون‌آلودی را روی شاخه‌های درختان نزدیک خانه می‌بیند. فردا صبح وقتی او به حیاط می‌رود تا رخت‌های شسته‌شده را از روی بند لباس جمع کند، با ملافه‌های سفیدی روبه‌رو می‌شود که باد آنها را به همان درختی که گریس دیشب در کابوس دیده بود گره زده است. نتیجه تصاویری کوبنده است که «نام مستعار گریس» از آنها کم ندارد.

هشدار: این بخش از متن داستان سریال را لو می‌‌دهد.
امکان ندارد درباره‌ی «نام مستعار گریس» حرف زد و اپیزود پایان‌بندی‌اش را فراموش کرد. چرا که اپیزود ششم میزبان قوی‌ترین سکانس کل سریال است. منظورم سکانس هیپنوتیزم گریس است. جایی که اگر قبل از آن به ترسناک نبودن این سریال اعتقاد نداشتید، خلافش را بهتان ثابت می‌کند. این در حالی است که همان‌طور که انتظار می‌رفت سریال به سرانجام مبهم و غیرقاطعی ختم می‌شود که راستش از قضا رضایت‌بخش‌ترین پایانی است که انتظارش را می‌توان داشت. ماجرا به جایی منتهی می‌شود که وقتی جلسات روانکاوی گریس توسط دکتر جوردن جواب نمی‌دهند، سروکله‌ی جرامایا، دوست قدیمی گریس به عنوان یک هیپنوتیزم‌کننده‌ی حر‌فه‌ای پیدا می‌شود. جرامایا که اسمش را به دکتر جروم دوپونت تغییر داده است طوری رفتار می‌کند که گویی گریس را از گذشته نمی‌شناسد. دکتر دوپونت برای دسترسی به خاطرات از دست رفته‌ی گریس پیشنهاد هیپنوتیزمش را می‌دهد. این پیشنهاد قبول می‌شود. نتیجه به خواب رفتن گریس جلوی حاضران و بیدار شدن او با رفتار و صدایی متفاوت است که در یک چشم به هم زدن ما را از «نام مستعار گریس» به «جن‌گیر» ویلیام فردکین منتقل می‌کند. سکانس هیپنوتیزم گریس به راحتی می‌تواند جزو ترسناک‌ترین سکانس‌های فیلم و سریال‌های ترسناک سال ۲۰۱۷ قرار بگیرد. دلیل اصلی‌اش هم به خاطر این است که مری هرون در کارگردانی این سکانس کنترل و دقت تحسین‌برانگیزی را به نمایش می‌گذارد که نمونه‌اش را به ندرت در سرگرمی‌های ترسناک این سال‌ها می‌بینیم. شاید اگر با هر کارگردان تازه‌کار دیگری طرف بودیم، این سکانس را خیلی پرسروصدا و با ترفندهای کلیشه‌ای فیلم‌های ترسناک به تصویر می‌کشید. مری هرون اما برای نفوذ به زیر پوست تماشاگرانش با این سکانس به هیچ حرکت پیش‌پاافتاده و بی‌موردی رو نمی‌آورد. بعضی کارگردانان فکر می‌کنند برای اینکه هنرشان دیده شود حتما باید دست به حرکت عجیب و غریب و نوآورانه‌ای بزنند. حتما باید ترس را دو دستی بگیرند و به زور در حلق تماشاگر فرو کنند. کارگردانی سکانس هیپنوتیزم از هیچکدام از این جوگیری‌ها و نابلدی‌ها ضربه نخورده است. حرکات دوربین ساده اما محاسبه شده هستند. خبری از تدوین‌های آشوب‌زده و سراسیمه‌ای نیست. تنها چیزی که لازم داریم صورت پوشیده‌ی سارا گدون است که روی صندلی نشسته است.
سکانس هیپنوتیزم فقط یک سکانس ترسناک معمولی نیست، بلکه درست مثل بقیه‌ی لحظات سریال، به تجربه‌ی صوتی/تصویری عمیقا غوطه‌ورکننده‌ای تبدیل می‌شود
اگر با سریال دیگری سروکار داشتیم برای ترسناک‌تر کردن این سکانس به تکنیک‌‌های ساده‌ی کارگردانی بسنده نمی‌کرد و حتما تغییر مداوم زاویه‌ی دوربین و بازی کردن با افکت‌های صوتی، قدرت واقع‌گرایانه‌ی این سکانس را خراب می‌کرد، اما هرون به چنین چیزهایی نیاز ندارد. نتیجه این است که سکانس هیپنوتیزم فقط یک سکانس ترسناک معمولی نیست، بلکه درست مثل بقیه‌ی لحظات سریال، به تجربه‌ی صوتی/تصویری عمیقا غوطه‌ورکننده‌ای تبدیل می‌شود. دو نوع صحنه‌ی سینمایی ترسناک داریم. اولی همچون به نظاره نشستن غرق شدن فرد دیگری در باتلاق می‌ماند. دومی اما غرق شدن خودمان در آن باتلاق و پُر شدن سوراخ دماغ‌ها و ریه‌هایمان با گل و لای است. سکانس هیپنوتیزم در گروه دوم قرار می‌گیرد. ما نظاره‌گر این صحنه نیستیم، بلکه خود نقش یکی از حاضرانِ آن اتاق را داریم. اینجا نباید از سارا گدون در هرچه قوی‌تر کردن این سکانس بگذریم. او بعد از به خلسه رفتن با صدای مورمورکننده‌ای شروع به صحبت می‌کند؛ صدایی که می‌تواند در بین مورمورکننده‌ترین صداهای سینما/تلویزیون قرار بگیرد. قضیه از این قرار است که گدون برای تغییر صدایش، مدت‌ها به صدای ضبط‌‌شده‌ی ربکا لیلیارد (کسی که نقش مری ویتنی را بازی می‌کند) گوش داده و بعد آن را تقلید کرده است. چیزی که این صدا را ترسناک می‌کند اما این است که گدون صدای لیلیارد را بی‌نقص تقلید نمی‌کند. بنابراین بیشتر از اینکه این صدا یادآور مری ویتنی باشد، مثل گوش سپردن به نسخه‌ی شیطانی مری ویتنی است. نتیجه صدایی است که نقش ستون فقرات این سکانس را برعهده دارد. تعجبی ندارد که هرون با هوشمندی به جای پرت کردن حواس بیننده با چیز دیگری، تمرکز اصلی کارگردانی این سکانس را روی صدای گویای سارا گدون می‌گذارد و بار اصلی تامین سوخت ترس این سکانس را به حنجره‌ی این بازیگر می‌سپارد.
این سکانس اما در زمینه‌ی روشن کردن راز شخصیتِ گریس هم سکانس مهمی است. اگر قبل از این برای سر در آوردن از معمای گریس در یک مسیر مستقیم حرکت می‌کردیم، این سکانس حکم منتهی شدن این مسیر به یک چهارراه را دارد. نظریه‌های مختلفی درباره‌ی اتفاقی که برای گریس افتاده است وجود دارد. یک تئوری این است که روح مری ویتنی پس از مرگ، بدن گریس را تسخیر می‌کند. بسته بودن پنجره‌ی اتاق در لحظه‌ی مرگ مری کار دست گریس می‌دهد. دست داشتن گریس در قتل‌ها هم کار روح شرور مری ویتنی بوده است. نظریه‌ای که البته با توجه به ماهیت واقع‌گرایانه‌ی سریال رد می‌شود. نظریه‌ی دوم این است که هویت گریس بعد از مرگ مری ویتنی از وسط می‌شکند و به دو شخصیت جداگانه تقسیم می‌شود. مرگ مری ویتنی حکم نقطه‌ای را داشته که گریس بالاخره بعد از سال‌ها تحمل درد و رنج دچار فروپاشی روانی می‌شود. شخصیت اول یک قاتل‌ حیله‌گر روانی با صدای مری ویتنی است که از طریق هیپنوتیزم فاش می‌شود و نمایندگی جنبه‌ی بی‌رحم و خشن گریس را برعهده دارد و شخصیت دوم هم نماینده‌ی جنبه‌ی معصوم و آرام اوست. در زمان وقوع قتل‌ها مری ویتنی کنترل بدن گریس را در دست داشته است. پس طبیعی است که او چیز درست و درمانی از اتفاقات آن روز به یاد نمی‌آورد. شخصیت اصلی که در کنترل بدن گریس است نه خود گریس که پرسونای مری ویتنی است. او کسی است که تمام دستورات را از پشت‌پرده می‌دهد و او همان شخصیت شروری است که گریس بیچاره را بدون اینکه بداند به‌طرز ناخودآگاهی به تمام این کارها وا داشته است. همین که گریس در حال فرار، از نام مستعار مری ویتنی استفاده می‌کند این نظریه را پشتیبانی می‌کند.

نظریه بعدی این است که گریس بعد مرگ مری ویتنی، به یک قاتل حیله‌گر روانی تبدیل می‌شود که استاد بازی کردن با احساسات و انتظارات اطرافیانش است. زمان‌هایی که گریس به دست به سر کردن جیمی و دکتر جوردن فکر می‌کند هم این نظریه را پشتیبانی می‌کند. همچنین در این سناریو ماجرای هیپنوتیزم هم چیزی بیشتر از یک نقشه‌ی هوشمندانه بین گریس و جرامایا برای بی‌گناه جلوه دادن خودش نیست. اما نظریه‌ی آخر که به نظر می‌رسد درست‌ترین نظریه و همان چیزی باشد که مارگارت اتوود از طریق داستانش قصد اشاره به آن را دارد این است که گریس مارکس کاملا بی‌گناه است و در تمام زندگی‌اش قربانی حیله‌گری‌ها و فریب‌ها و دسیسه‌های آدم‌های دور و اطرافش، مخصوصا مردان بوده است. او بعد از مرگ مادرش به قربانی پدرش تبدیل می‌شود. جرج پارکینسون، با اغوا کردن، باردار کردن و بعد رها کردن مری ویتنی که به مرگش منجر می‌شود، بهترین و تنها دوست واقعی گریس را از او سلب می‌کند و بعد با تحت فشار قرار دادن گریس، او را مجبور می‌کند که محل کارش را عوض کرده و سر از خانه‌ی توماس کینیر در بیاورد. بعدا توجه‌های نه چندان علنی توماس کینیر به گریس باعث می‌شود که نانسی نسبت به او احساس حسودی کند. در نتیجه با سخت گرفتن به گریس، زندگی را برای او به جهنم تبدیل کرده و بعد او را تهدید به اخراج از کارش می‌کند که تنها وسیله‌ای است که او از طریق آن خرجش را در می‌آورد. در ادامه گریس به قربانی جیمز درمونت تبدیل می‌شود. کسی که از گریس به عنوان انگیزه‌ای برای به قتل رساندن کینیر و نانسی استفاده می‌کند. او حتی به قربانی وکیلش هم تبدیل می‌شود. کسی که فکر می‌کند موکلش به او علاقه دارد و با دادن مشاوره بد به او، باعث می‌شود که گریس با دادن شهادت اشتباه در دادگاه، کارش به جاهای باریکی کشیده شود. به این ترتیب مارگارت اتوود از گریس به عنوان نماینده‌ی زنانی استفاده می‌کند که زندگی‌شان در قرن نوزدهم و حتی امروزه کاملا در اختیار مردان دور و اطرافشان بوده است و بی‌وقفه و مکررا دستخوش فریب و افکار بد آنها می‌شوند.
مری هرون به عنوان کارگردان سریال که درام روانشناختی بزرگی مثل «روانی آمریکایی» را در کارنامه دارد با موفقیت توانسته به فضای خفقان‌آوری دست پیدا کند
این تم داستانی خیلی شبیه به چیزی است که در «سرگذشت ندیمه» هم شاهدش هستیم. اتفاقا اگر دقت کنیم می‌بینیم «نام مستعار گریس» یک‌جورهایی حکم سنگ‌بنای «سرگذشت ندیمه» را دارد. اگر او با «سرگذشت ندیمه» دنیایی استعاره‌ای برای صحبت درباره‌ی واقعیت‌های حقوق زنان در جامعه‌ی خودمان خلق می‌کند، در «نام مستعار گریس» نیازی برای خلق یک دنیای علمی‌-تخیلی نیست. همه‌چیز حی و حاضر وجود دارد. اگر سرکوب زنان در «سرگذشت ندیمه»‌ به شکل سیستماتیک‌تر و واضح‌تری صورت می‌گرفت، این سیستم به‌طرز مخفی‌تر و غیرعلنی‌تری در «نام مستعار گریس» هم وجود دارد. همین نکته است که «نام مستعار گریس» را در این زمینه به‌طور کلی به اثر پیچیده‌تر و قابل‌لمس‌تری نسبت به «سرگذشت ندیمه» تبدیل می‌کند. اگر آنتاگونیست‌های «سرگذشت ندیمه» آن‌قدر واضح هستند که به نظر می‌رسد همه‌چیز با انقلاب و کشتن سرکرده‌های جمهوری گیلیاد به حالت قبلی‌اش برمی‌گردد، «نام مستعار گریس» در دنیایی جریان دارد که این‌گونه رفتارها آ‌ن‌قدر عادی است که به راحتی به چشم نمی‌آید و با انقلاب هم درست بشو نیست. اگر آنجا با یک سیستم سیاسی/اجتماعی سروکار داریم که قابل‌خراب کردن و از نو ساختن است، اینجا با یک سیستم شخصی طرفیم که با فروریزی دولت درست‌شدنی نیست. تعجبی ندارد که در پایان گریس بخشی از پارچه‌های باقی‌مانده از لباس‌های مری ویتنی و نانسی مونتگومری را برای طرح لحافی که می‌دوزد استفاده می‌کند. همه‌ی آنها در این داستان کنار یکدیگر هستند. همه‌ی آنها به شکلی قربانی مردسالاری سرکوبگر جامعه‌شان بوده‌اند.
تنها خواسته‌ی گریس در طول داستان این است که سخت کار کند، پول در بیاورد و پول‌هایش را جمع کند تا شاید بتواند یک روزی با یک مزرعه‌دار ازدواج کند و به خانم خودش تبدیل شود. همین سادگی، پایبندی به شغلش و خوبی ذاتی‌اش باعث شده که او برای کار در خانه‌ی رییس زندان انتخاب شود. خصوصیات شخصیتی روانی‌ها عدم حس همدردی و همدلی‌شان است. با این حال گریس در طول داستان مدام با دیگران همدلی می‌کند. از مادرش و مری ویتنی گرفته تا حتی نانسی. چون می‌داند که اگر کینیر تصمیم به اخراج نانسی بگیرد، چه بلایی سر او خواهد آمد. اگر گریس گناه‌کار باشد، در نتیجه تمام مردان و زنانی که از جامعه‌ی مردسالار حمایت می‌کنند، حق داشتند که چنین بلاهایی را سر او و دیگر زنان بیاورند. اما گریس بی‌گناه است. این‌طوری پایان‌بندی داستان بیشتر با عقل جور در می‌آید. در این حالت سریال به نگاهی به درون جامعه‌ی آن دوران می‌اندازد و ازمان می‌پرسد که دنیا نسبت به آن زمان چقدر در این زمینه تغییر کرده است؟ گریس به بهترین قربانی ممکن تبدیل می‌شود. یک دختر ساده به معنای خوب، سخت‌کوش و باادب که بلندپروازی خاصی هم ندارد. اما دیگران از سادگی‌اش سوءاستفاده می‌کنند تا زیبایی، بدن، آبرو و احترامش را که تنها دارایی‌هایش هستند از او سلب کنند. خیلی‌ها نگاه نهایی گریس به دوربین را نشانه‌ای از ابهام شخصیتِ گریس برداشت کرده‌اند. انگار گریس می‌خواهد با این نگاه بهمان بگوید که کماکان باید به بحث و گفتگو درباره‌ی روانی‌بودن یا بی‌گناه‌بودن من ادامه بدهید. اما برداشت من از نگاه آخر گریس به دوربین، ربطی به صداقت یا دروغگویی‌اش ندارد.دانلود زیرنویس فارسی فیلم و سریال با لینک مستقیم از سابناک
در پایان گریس پس از آزادی از زندان با جیمی ازدواج می‌کند. گریس از این می‌گوید که جیمی به خاطر شهادت دروغش در دادگاه احساس گناه می‌کند. به همین دلیل مدام از گریس می‌خواهد تا بلاهایی را که سرش آمده است تعریف کرده تا بتواند ازش عذرخواهی کند. به این ترتیب گریس نه تنها بعد از آزادی از زندان گذشته‌اش را پشت سر نمی‌گذارد،‌ بلکه بارها و بارها آن را از اول تجربه می‌کند. آن‌طور که مارگارت اتوود می‌گوید، زنان همیشه تحت فرمانِ خواسته‌های مردان بوده‌اند و گریس هم بالاخره با مردی ازدواج می‌کند که به شکل دیگری تحت فرمانش است. نگاه نهایی گریس به دوربین به معنای مطرح کردن این سوال که آیا واقعا قاتل است یا نه، نیست. بلکه درباره‌ی این است که تمام اتفاقات و فاکتورهایی که گریس را به این نقطه رسانند حل نشده باقی مانده‌اند. شاید اشتباه ما این است که ایستادگی گریس به روش خاص خودش در مقابل جامعه‌ی مردسالارش را به عنوان رفتاری دیوانه‌وار می‌بینیم. این‌قدر عادت کرده‌ایم که زنان به قربانی مردان تبدیل شوند که وقتی یکی از آنها به راحتی بهشان اعتماد نمی‌کند آن را نشانه‌ای بر روانی بودنش برداشت می‌کنیم. شاید عدم فراهم کردن جواب قطعی برای معمای گریس، وسیله‌ای برای اشاره به این است که مشکلاتی که گریس با آنها درگیر بود هنوز که هنوزه به اشکال دیگری ادامه دارند. شاید وسیله‌ی هوشمندانه‌ای از سوی مارگارت اتوود است تا ببیند مردم به چه چیزی اهمیت می‌دهند؛ مردم بعد از به پایان رسیدن داستان، اول از همه به چه چیزی فکر می‌کنند: قاتل‌بودن یا نبودن گریس یا فکر کردن به اینکه چه چیزهایی باعث شدند تا سوال اول را از خودمان بپرسیم.

چاپ این بخش

  نقد فیلم The Theory of Everything
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 16-03-2018, 01:55 PM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

فیلم‌های بیوگرافی در دنیای سینما که قصد ارائه‌ی صحیح یک قصه‌گویی تصویری باورپذیر از داستانی رخ داده در جهان خودمان را دارند، همان‌قدر که می‌توانند تجربه‌های معرکه و دل‌نشینی را تقدیم مخاطبان کنند، شانس بسیار زیادی برای نرسیدن به یک فیلم‌نامه‌ی به درد بخور و تبدیل شدن به اثری خسته‌کننده و خواب‌آور را نیز یدک می‌کشند. در حقیقت، این که فیلم‌ساز دقیقا کدامین بخش‌های زندگی شخصی شناخته‌شده را برای نمایش دادن انتخاب کند، چگونه در عین وفاداری به اتفاقات واقعی، نه یک مستند که یک فیلم سینمایی داستانی بسازد و این که با چه روایت تعریف‌شده‌ای همه‌ی این‌ها را نشان مخاطبانش دهد، مواردی هستند که در کنار یکدیگر، می‌توانند از ساخته‌ی او اثری دوست‌داشتنی یا به دور از محصولات لایق تحسین دنیای هنر هفتم بسازند. «تئوری همه‌چیز» که روایت‌گر زندگی پر فراز و نشیب و مهم یکی از مهم‌ترین دانشمندان جهان یعنی استیون هاوکینگ بزرگ است که ساعاتی پیش جانش را از دست داد، یکی از همان فیلم‌های لایق تماشای زیرژانر بیوگرافی محسوب می‌شود که گرچه بی‌نقص نیست اما قطعا از مناظری گوناگون، باید سازندگانش را ستایش کرد.

شاید نکته‌ی شگفت‌انگیز فیلم، چیزی نباشد جز آن که کارگردان این اثر، قصه‌اش را تماما بر بنیان زندگی عاشقانه‌ی استیون جلو می‌برد
داستان، همان چیزی است که همه‌ی ما سال‌های سال قبل از تماشای فیلم، آن را شنیده بودیم؛ قصه‌ی مرد شکست‌ناپذیری که به خاطر یک بیماری عجیب و غریب تمام اعضای بدنش را آرام‌آرام از دست داد اما با ذهنش، به تمام چیزهایی که از این جهان می‌خواست رسید و دانسته‌ها و تئوری‌هایی را به بشر بخشید که بدون شک در شکل‌گیری تفکرات خیلی از آدم‌ها نسبت به جهان پیرامون‌شان، تاثیرگذار بوده و هستند. با این حال، شاید نکته‌ی شگفت‌انگیز فیلم The Theory of Everything، چیزی نباشد جز آن که کارگردان این اثر، قصه‌اش را تماما بر بنیان زندگی عاشقانه‌ی استیون جلو می‌برد. بیننده، قبل از آن که یکی از بزرگ‌ترین دانشمندان فیزیک و کیهان‌شناسی تاریخ را بر پرده‌های نقره‌ای ببیند، پسری را می‌بیند که مثل تمام پسرهای دنیا عاشق شده و در عین توجه به تحقیقات و جست‌وجوهای علمی‌اش، با تمام وجود به جِین (فلیسیتی جونز)، عشق می‌ورزد. به همین سبب، استیون قبل از آن که فلج شود، قبل از آن که روی یک ویلچر بیوفتد، قبل از آن که نوشتن «تاریخچه‌ی خلاصه‌شده‌ی زمان» را آغاز کند و قبل از این که با نظریاتش جهان را به آتش بکشد، برای مخاطب تبدیل به یکی دیگر از همان عاشق‌پیشه‌های دیده‌شده در دنیای خودمان و صد البته دنیای سینما می‌شود. به همین سبب، مخاطب با او احساس نزدیکی می‌کند. بعد از این، هم‌ذات‌پنداری اتفاق می‌افتد. سپس نوبت به قرار گرفتن مانعی بزرگ برابر شخصیت اصلی می‌رسد. کارگردان، قصه‌ی بیماری استیون را در شاتی ناراحت‌کننده برای بینندگان فاش می‌کند و تمام! این‌جا، جایی است که سینما در کارش موفق شده و تماشاگر، دیگر قصه‌ی بیان‌شده توسط آن را رها نخواهد کرد.


این وسط، شاید یکی از آن موارد به شدت لایق تحسین حاضر در فیلم زندگی استیون هاوکینگ که در شکل‌گیری این هم‌ذات‌پنداری به مخاطبان کمک کرده، تلاش مداوم فیلم‌ساز برای اسطوره‌زدایی از کاراکتر اصلی داستانش بوده است. در دنیای واقعی، ما فقط کتاب‌های مردی چون هاوکینگ را می‌خوانیم و تنها صحبت‌های بیان‌شده درباره‌ی چگونگی رسیدن او به موفقیت‌های گوناگون را می‌شنویم. همه‌چیز به مانند ستایش کردن یک الهه بی‌نقص است و صرفا، همین‌قدر می‌دانیم که او مردی سختی کشیده است که در برابر جهان تسلیم نشد و در ارتفاعات بلند کوه‌های علم فیزیک گام برداشت و تا می‌توانست، چیزهایی پراهمیت را کشف کرد. در این میان اما همیشه، آن قسمت‌هایی از زندگی که عادی‌تر از این حرف‌ها به نظر می‌رسند، در سخنان مردم گم می‌شوند و به دنبال آن، کم‌کم شخص از جلوه‌ی انسانی ساده‌اش فراتر می‌رود. حالا اگر فیلم‌ساز در همین جو شکل‌گرفته شخص مورد بحث را بشناسد، قطعا اثرش را نیز به همین شکل خواهد ساخت و سعی می‌کند با نمایش اوج موفقیت‌های این فرد، اشک بینندگان را به خاطر مقاومت‌های وی دربیاورد. اما واقعیت زندگی این نیست و سینما، حداقل در چنین فیلم‌هایی، باید به واقعیت وفادار باشد. پس به همین سبب است که در The Theory of Everything، ما شکست‌های استیون را نیز تماشا می‌کنیم و حتی با برخی از شخصی‌ترین ثانیه‌های زندگی او که وی را به مانند ساده‌ترین و شاید در نگاه ما کم‌ارزش‌ترین آدم‌ها تصویر می‌کنند نیز روبه‌رو می‌شویم. همه‌چیز قبل از آن که درباره‌ی موفقیت باشد، درباره‌ی شکست است و کارگردان قبل از یک دانشمند موفق، استیون را به عنوان یک «انسان کاملا عادی به مانند خودمان»، معرفی می‌کند. البته که اگر این اسطوره‌زدایی در قالب داستانی سینمایی‌تر و به دور از بعضی سکانس‌های فعلی فیلم که برخی مواقع حس مواجهه با مستندی از بخش‌های گوناگون زندگی یک آدم را دارند انجام می‌گرفت، نتیجه بارها و بارها شگفت‌انگیزتر از آن‌چه در این زمان می‌بینیم می‌شد اما همین که اثر فرم داستانی کلی‌اش را حفظ کرده و توانسته مابین خود و تماشاگرش به این شکل صمیمیت لازم را برقرار کند، یعنی هیچ‌کس نمی‌تواند به سادگی آن را شکست خورده یا فیلمی پایین‌تر از عالی بداند.

فارغ از این‌ها اما باید پذیرفت که این فیلم‌نامه، این سکانس‌ها و تمام آن‌چه در «تئوری همه‌چیز» برای مخاطبان تصویر شده، بدون اجراهای عالی حاضر در فیلم، بی‌معنا می‌شدند. البته بگذارید این را بگویم که فلیسیتی جونز، چارلی کاکس، دیوید تیولیس و امیلی واتسون، به عنوان چندتا از اصلی‌ترین افراد حاضر در این فیلم، اشخاصی هستند که می‌شود کارشان را با لفظ «عالی» توصیف کرد و حضورشان در فیلم را ارزشمند دانست اما موضوع چگونگی نقش‌آفرینی ادی ردمین، به طور کلی در سطح و جلوه‌ی متفاوتی باید دنبال شود! نمی‌خواهم صرفا با بیان کردن این که ردمین در نقشش درخشیده، کاری را که برای این فیلم انجام می‌دهد پایین‌تر از حد صحیح آن توصیف کنم اما دلم می‌خواهد این‌گونه بگویم که امکان ندارد کسی بتواند حتی برای یک ثانیه، The Theory of Everything را بدون حضور وی در مرکزیت غالب شات‌های آن تصور کند. او از همان لحظات آغازین تا ثانیه‌های پایانی فیلم، همه‌ی آن چیزی است که باید باشد. آن‌قدر واقعی که می‌شود وی را دید و عادی بودنش، مریض شدنش و افتادنش به تمامی آن وضع و حالات را باور کرد. این سطح از بازیگری، همان چیزی است که یک فیلم بیوگرافی خاص به مانند اثر مورد بحث‌مان، شدیدا برای کامل شدن آن را احتیاج دارد و صد البته، به حق و با انصاف، جوایز گوناگونی از جمله اسکار بهترین بازیگر سال را تقدیم یک نقش‌آفرین هنرشناس می‌کند.
ادی ردمین، از همان لحظات آغازین تا ثانیه‌های پایانی فیلم، همه‌ی آن چیزی است که یک نقش‌آفرین تمام‌عیار سینمایی باید باشد
شاید یکی از عیوب انکارناپذیر حاضر در فیلم، به ترجیح داده شدن کمیت به کیفیت توسط سازندگان اثر مربوط بشود. «تئوری همه‌چیز»، از آن‌جایی که قصد روایت کردن بازه‌ی نسبتا گسترده‌ای از زندگی هاوکینگ را دارد، گاهی وقت‌ها دست مخاطب را می‌گیرد و خیلی سریع بین بخش‌های مهم زندگی این فرد، جابه‌جایش می‌کند. همان‌گونه که گفتم این موضوع هرگز آن‌قدرها بزرگ نشده که فرم داستانی اثر را خراب کند و فیلم‌نامه هنوز هم فرصت درخشیدن و ایجاد حس هم‌ذات‌پنداری در بیننده را به وفور دارد ولی واقعیت آن است که اگر نویسنده‌ی اثر به مانند این جنس از فیلم‌نامه‌های آرون سورکین، بخش خاصی از زندگی هاوکینگ را پیدا می‌کرد، شاید می‌توانست زیباتر و عمیق‌تر از جلوه‌ی فعلی، به افکار، اندیشه‌ها و وجودیت این فرد نفوذ کند. بله، آن‌گونه دیگر ما چنین گستره‌ی بزرگی از زندگی این دانشمند بزرگ را تماشا نمی‌کردیم اما اگر از من بپرسید، این موضوع آن‌قدرها هم اهمیتی ندارد. چون این قصه را با تمام جزئیاتش می‌شود داخل کتاب‌ها و مقالات هم خواند و فقط تصویرسازی و عناصر سینمایی از آن یک اثر بلند داستانی ساخته‌اند اما برای نمونه Steve Jobs و The Social Network، آثاری از جهان هنر هفتم هستند که در هیچ مدیوم دیگری، حتی چیزی که بتواند جنس کلی احساسات جریان‌یافته در آن‌ها را انتقال دهد، نمی‌توان پیدا کرد.

اگر دل‌تان نگاه کردن به بخش‌هایی از زندگی مردی به واقع بزرگ، محترم و تاثیرگذار را می‌خواست، حتما «تئوری همه‌چیز» را نگاه کنید
فیلم The Theory of Everything، کارگردانی به اسم جیمز مارش دارد. کسی که در سال ۲۰۰۸ سینماشناس بودنش را در قالب مستندی ارزشمند با نام Man on Wire، نشان همگان داد و پیش‌تر از ساختن «تئوری همه‌چیز»، اعتبار سینمایی‌اش را اثبات کرده است. با این حال، شاید در این فیلم بشود برخی از بهترین قاب‌بندی‌های او در دوران کاری‌اش را دید و تحسین کرد. مثلا به آن شاتی از فیلم که استیون را روی زمین و صفحه‌ی شطرنجش را روی صندلی نشان‌مان می‌دهد نگاه کنید. این‌جا، تمام آن دیالوگ‌های رد و بدل شده مابین هاوکینگ و پزشکش، مقابل چشمان مخاطب ظاهر شده‌اند. چرا که در آن گفت‌وگو، ما می‌شنویم که پس از رسیدن استیون به این باور که تمامی بدنش به زودی فلج خواهد شد، او از دکتر می‌پرسد که آیا به مغزش نیز آسیبی خواهد رسید و پزشک می‌گوید که نه، این بیماری به افکار تو صدمه‌ای نخواهند زد. این‌جا نیز کارگردان بدن استیون را به حالت رنجوری روی زمین نشانده و شطرنج، یک ورزش کامل ذهن که انسان را به یاد استفاده کردن از فکرش می‌اندازد را روی صندلی قرار داده است و این‌گونه، برتری افکار این مرد به تمام داشته‌های دیگرش را نشان‌مان می‌دهد. سکانسی که شاید هرگز موقع تماشای آن، این دقت و زیبایی‌اش را درک نکنیم اما قطعا روی ناخودآگاه‌مان تاثیر می‌گذارد. پس همین بس که فیلم از این‌گونه سکانس‌ها کم ندارد و آن‌قدر از دکوپاژهای زیبا پر شده، که همیشه می‌شود تصاویر به ظاهر ساده‌اش را نیز در اوج لذت تماشا کرد. با این اوصاف اگر دل‌تان نگاه کردن به بخش‌هایی از زندگی مردی به واقع بزرگ، محترم و تاثیرگذار را می‌خواست، حتما «تئوری همه‌چیز» را نگاه کنید. مردی که بر طبق گفته‌ی پزشکان کاربلد، باید بیش از پنجاه سال قبل زندگی‌اش تمام می‌شد اما همین چند ساعت قبل، همین تازگی و وقتی که قله‌های گوناگونی از خواسته‌هایش را فتح کرده بود، در اوج عزت از دنیا رفت.
دانلود زیرنویس فارسی این فیلم

چاپ این بخش

  نقد فیلم hellboy
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 15-03-2018, 11:54 PM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

از آن‌جایی که این روزها، تعداد زیادی از مخاطبان در حال ستایش کردن برنده‌ی چهار اسکار سال ۲۰۱۸ یا به عبارت بهتر، برترین فیلم سال از نگاه آکادمی علوم و هنرهای سینما هستند، شاید نگاه انداختن به یکی دیگر از آثار بزرگی که سازنده‌ی آن ساخته‌ی سینمایی نویسندگی و کارگردانی‌شان کرده، یکی از بهترین کارهای ممکن باشد. آن هم اثری که شاید بتوان هنگام پیش‌روی لحظاتش نقاط بسیار زیادی برای تحسین کردن یافت و لیاقت بررسی شدن و زیر ذره‌بین رفتن را سال‌ها است که یدک می‌کشد. Hellboy، به عنوان ساخته‌ای که می‌شود آن را ابرقهرمانی، درام، احساسی، آخرالزمانی و خیلی چیزهای دیگر دانست، یکی از بهترین ساخته‌های حاضر در کارنامه‌ی درخشان گیرمو دل تورو به حساب می‌آید. فیلمی درباره‌ی کودکی عجیب و غریب که برحسب یک اتفاق در سال‌ها قبل پا به زمین گذاشت و با این که ظاهرش بی‌شباهت به شیاطین نبود، یک انسان تصمیم گرفت او را دوست داشته باشد. کانسپتی که نه تنها بارها و بارها در دنیای آثار دل تورو و شاید از همه‌ی آن‌ها پر رنگ‌تر وسط ثانیه‌های فیلم آخرش یعنی The Shape of Water بررسی شده، بلکه همیشه در قسمت فانتزی هنر هفتم و حتی جهان ادبیات، به عنوان یکی از اصلی‌ترین موضوعات، حضور پیدا کرده است. چرا که آدم‌ها در جلوه‌ی این محبت‌های ناشناخته، همیشه فرصتی برای دیدن خودشان داشته‌اند. چون همیشه انسان‌هایی بوده‌اند که لایق احترام بودن هر شکل و حالتی از عشق را به واسطه‌ی شنیدن قصه‌ی «دیو و دلبر»، درک کرده باشند.
 
Hellboy، به عنوان ساخته‌ای که می‌شود آن را فیلمی در ژانرهایی گوناگون دانست، یکی از بهترین ساخته‌های حاضر در کارنامه‌ی درخشان گیرمو دل تورو به حساب می‌آید
در میان همه‌ی این حرف‌ها اما «پسر جهنمی»، به مانند تمام آثار دیگر دل تورو، نه یک فانتزیِ کاملا فاصله گرفته از جهان شناخته‌شده‌ی دور و اطراف‌مان، که شبیه به قصه‌ای ترکیب‌شده از درام‌های ظاهرا واقع‌گرایانه و تلخ و شیرین با تخیلاتی است که حضورشان در دنیای تصویرشده توسط فیلم‌ساز را می‌توانیم در آغوش بگیریم و درک کنیم. دقیقا به مانند همان چیزهایی که در «هزارتوی پن» (Pan's Labyrinth) یا در نگاه من بزرگ‌ترین اثر کارگردانی‌شده توسط این فیلم‌ساز دوست‌داشتنی و صاحب سبک دیدیم، این‌جا هم شاهد داستانی هستیم که روایت شدنش را گاهی وسط سکانس‌های باورپذیری از نبرد انسان‌ها با یکدیگر و گاهی موقعِ مبارزه کردن یک موجودِ قرمزرنگِ انسان‌مانندِ متولدشده در جهنم (!) با هیولاهایی لزج و اعصاب‌خوردکن، دنبال می‌کنیم. این وسط، البته نباید از این گذشت که در Hellboy، بیشتر از «شکل آب» و «هزارتوی پن»، عنصر فانتزی را در تمامی تصاویر داریم و لحظات واقع‌گرایانه را به نسبتی کمتر در مقایسه با آن آثار، مشاهده می‌کنیم. هرچند به هیچ عنوان نباید فکر کنید که این موضوع، به ضرر اثر تمام شده. چون از آن‌جایی که دل تورو خوب فانتزی گفتن را می‌داند و با عناصر این ژانرِ پرطرفدار به بهترین شکل ممکن آشناست، کاهش بار درام‌های واقع‌گرایانه در قصه، فقط سبب آن می‌شود که فیلمی متفاوت با مابقی آثار بزرگ او اما شاید به همان اندازه ارزشمند را مشاهده کنیم. فیلمی که هم قصه‌گویی جذب‌کننده و سرگرم‌کننده‌ای برای مخاطبان عامش دارد، هم کافی است اندکی سینماشناس و از آن مهم‌تر فانتزی‌شناس باشید تا تک به تکِ نقاط فوق‌العاده و عمیقش را لمس و احساس کنید.
[عکس: 6a1647dd-8180-4814-84f3-e5c95bdfadef.jpg]
[عکس: 38a7b809-eb33-468d-b848-ef7120880d9f.jpg]
اما این قابل لمس بودنی که بارها و بارها هنگام تماشای «پسر جهنمی» آن را احساس کردم، بیش ار هر چیز، به شخصیت پردازی کمال‌گرایانه و حقیقتا متفاوت دل تورو در این اثر، بازمی‌گردد. شخصیت‌پردازی جذابی که به جای آغاز کردن از صفر و تبدیل شدن به چیزی متفاوت با کلیشه‌ها، با شروع کردن از کلیشه‌ها و شکستن‌شان، به سرانجام می‌رسد. به عبارت بهتر، همه‌ی کاراکترهای حاضر در قصه‌ی Hellboy، در جلوه‌ی اول، مطلقا شبیه به نسخه‌ای دیگر از افرادی مشابه خودشان در دنیای فیلم‌های سینمایی هستند. ابتدای کار، هم خود پسر جهنمی چیزی بیشتر از یک غول بی شاخ و دمِ به ظاهر بی‌احساس و عصبانی نیست و هم دیگر شخصیت‌های فیلم را انگار هزار بار دیگر وسط شات‌هایی گوناگون از جهان سینما دیده‌ایم. اما در ادامه‌ی قصه، وقتی این شخصیت‌ها با قرار گرفتن در برابر دشمنان متفاوت‌شان و ایستادن در رئوسِ مختلفِ روابطی احساسی و پررنگ در پیرنگ اصلیِ داستان فیلم، کم‌کم از این جلوه‌های کلیشه‌ای‌شان فاصله می‌گیرند، ناگهان به خودمان می‌آییم و می‌بینیم چه‌قدر با این افراد احساس نزدیکی می‌کنیم. این در حالی است که اگر شخصیت انسان‌مانند اما هیولاواری مثل Hellboy، از همان دقایق اولیه قرار بود پردازشی مشابه با قهرمانان دیگر سینمایی را تجربه کند، نه تنها هرگز او برای‌مان از قالب تصویری‌اش خارج نمی‌شد، بلکه همواره در کنار تمام تعاریفش، وی را به عنوان چیزی کاملا متفاوت با یک انسان و یک ابرقهرمان که می‌شود با او هم‌ذات‌پنداری، کرد می‌دیدیم. ولی همان‌گونه که گفتم، چون دل تورو با شکستن قالب ظاهری شخصیتش و تمام کلیشه‌های نشان‌داده‌شده در سکانس‌های آغازین قصه شخصیت‌پردازی کرده، ما هم در انتهای کار، دقیقا به مانند یک انسان دیگر پسر جهنمی را می‌شناسیم و برای تمامی باورها و احساساتش، ارزش قائل می‌شویم. با همه‌ی این‌ها، متاسفانه نمی‌توان این حقیقت که موضوع مورد بحث، به هیچ عنوان برای کاراکترهای منفی داستان اتفاق نیوفتاده را انکار نکرد. چون آنتاگونیست‌های حاضر در این قصه، نه فقط در آغاز که در میانه و پایان هم چیزی بیشتر از موجوداتی تک‌بعدی و و محدودشده به ظاهرشان نیستند و در هیچ ثانیه‌ای از فیلم، نمی‌توانید آن‌ها را به عنوان چیزی بالاتر از یک نقاشی کلیشه‌ای فانتزی و آشنا، بشناسید.
[عکس: 1952e700-7da2-4806-bede-7af42c29b746.jpg]
یادگیری‌های کارگردان از آثار سینمایی دیگر برای خلق «پسر جهنمی»، هرگز در حد و اندازه‌ای نبوده که بخواهید یگانگی نهایی فیلم پیش روی‌تان را زیر سوال ببرید
فارغ از این موارد اما یکی از بهترین ویژگی‌های اثر عالی دل تورو، دقیقا همان‌طور که در نقاط آغازین مقاله اشاره‌ی کوتاهی کردم، چیزی نیست جز آن که در «پسر جهنمی»، ما با یک اثر طبقه‌بندی‌شده در زیرژانری به خصوص مواجه نیستیم و به فیلمی نگاه می‌کنیم که همزمان می‌توانیم با دسته‌بندی کردنش در سبد فیلم‌های متفاوت دیده‌شده در دنیای هنر هفتم، وقت گذاشتن برای دیدن آن را به افراد بیشتری توصیه کنیم. چون حتی اگر از فانتزی‌دوستان که با ندیدن این فیلم، چیزهای مهم و زیادی را می‌بازند بگذریم، دوست‌داران سینمای ابرقهرمانی و شاید از آن مهم‌تر، طرفداران فیلم‌های عاشقانه‌ی متفاوت را نیز باید جزو اصلی‌ترین مخاطبان Hellboy به حساب بیاوریم. فیلمی به مرکزیت یک ابرقهرمان بی‌کله و متفاوت، که نیروهایش به جای ارتباط داشتن با جادوها یا تکنولوژی‌های ناشناخته، مربوط به قدرت بدنی فوق‌العاده‌ای می‌شوند که با یک نگاه به او، متوجه حضورش در بدن این مرد سرخ‌رنگ و خفن می‌شوید! قدرت بدنی فوق‌العاده‌ای که هر بار در یک جلوه‌ی به خصوص و متفاوت با قبلی برای‌تان نمایش داده می‌شود و کاری می‌کند که موقع تماشای خیلی از سکانس‌های اکشن فیلم، نتوانید چگونگی به پایان رسیدن جنگ‌ها را پیش‌بینی کنید. در عین حال، نمی‌خواهم بگویم که «پسر جهنمی»،  قصه‌ای آموزش‌دیده از کهن‌الگوها نیست و در لحظات این فیلم، فقط قرار است سکانس‌هایی اوریجینال و غیر قابل حدس را تماشا کنید. اتفاقا نه. این‌جا، فیلم‌سازیِ دل تورو مشخصا به حد و اندازه‌ی جهان‌آفرینی بی مثل و مانندش در «هزارتوی پن» نرسیده و هنوز، می‌توانید وفاداری غیر قابل انکارش به دنیایی از فیلم‌های دیگر سینما را احساس کنید. البته این اصلا به ضرر فیلم هم تمام نشده و یادگیری‌های او از آثار سینمایی دیگر، هرگز به حد و اندازه‌ای نبوده که بخواهید یگانگی نهایی فیلم پیش روی‌تان را زیر سوال ببرید.
[عکس: 50ce9a52-effe-4e1b-b3b1-9f810ff97e65.jpg]
میان همه‌ی نکات مثبت و منفی حاضر در قصه‌گویی‌های سینمایی فیلم‌ساز مکزیکی و دوست‌داشتنی‌مان، طراحی صحنه‌ها و تمام عناصر تصویری دیگر، یکی از آن چیزهایی است که همیشه می‌توانیم این فیلم‌ها را به خاطرشان ستایش کنیم. از آثار نه‌چندان کامل و مشکل‌داری مثل Crimson Peak گرفته تا پرجایزه‌ترین ساخته‌ی او یعنی The Shape of Water (که می‌توانید نسخه‌ی ساده‌تر هیولای اصلی حاضر در داستانش را این‌جا و در Hellboy ببینید)، همه و همه از مناظر تصویری گوناگون، از طراحی صحنه و دکوپاژهای معرکه‌ی کارگردان گرفته تا نورپردازی‌ها و سایه‌زنی‌های به اندازه و زیبایی که موقع مواجهه با سکانس‌پردازی‌های این ساخته‌های سینمایی خواستنی مشاهده می‌کنیم، همه و همه، همیشه جزو جدی‌ترین نقاط قوت آثار دل تورو بوده‌اند. چون او مشخصا، قصه‌هایش را با تک‌تک فضاهای آن‌ها تصور می‌کند و با محیط‌هایی تقریبا محدود، داستان‌هایی را می‌گوید که در گستردگی‌شان به سادگی هر چه تمام‌تر، غرق می‌شوید. این‌ها را به علاوه‌ی تمام آن عناصر ظاهرشده در Hellboy، که جنس فیلم‌سازی کارگردانش را آشکار می‌کنند و بعدتر، نسخه‌ی کمال‌گرایانه‌تر شده‌شان را وسط فیلم‌های دیگر او تماشا کرده‌ایم و احترام فوق‌العاده‌ای که داستان‌گویی فیلم و خود دل تورو برای فانتزی قائل هستند کنید، تا بفهمید در عین فاصله داشتن Hellboy با شاهکارهای این مرد بزرگ، چرا به هیچ عنوان نباید وقت گذاشتن به پای ثانیه‌هایش را عقب بیاندازید. فیلمی که هم خوب سینما را می‌شناسد و هم خوب فانتزی را؛ مگر چند فیلم بلند دیگر با یدک کشیدن این ویژگی خارق‌العاده می‌توانید پیدا کنید؟
[عکس: 2ed37e00-c0db-4b11-9f03-c1c1d7c63067.jpg]
(از این‌جا به بعد مقاله، بخش‌هایی از داستان این فیلم و «شکل آب»، اثر تازه‌ی گیرمو دل تورو را اسپویل می‌کند)
عشق ایجادشده مابین یک انسان و موجودی ماوراءالطبیعی، کانسپتی است که بارها در جهان آثار فیلم‌ساز مکزیکی دوست‌داشتنی‌مان به اشکالی مختلف، زیر ذره‌بین می‌رود
هر شخصی در جهان که ادعای شناختن سینمای دل تورو را داشته باشد، قطعا می‌داند که پرداختن به عشق حاضر مابین یک انسان و موجودی ماوراءالطبیعی، ناگهان تبدیل به نقطه‌ی مرکزی داستان The Shape of Water نشده و این کانسپت، بارها در جهان فیلم‌های او به اشکالی مختلف، زیر ذره‌بین رفته است. یک جلوه‌ی فوق‌العاده‌ی این ماجرا را می‌توان مشخصا در همین اثر جدید او یعنی «شکل آب» دید که در آن، مخاطب به جای روبه‌رو شدن با یکی دیگر از آن داستان‌های سطح پایین آمده برای پذیرفته شدن توسط کودکان، قصه‌گویی بزرگ‌سالانه‌ای از این ماجرای عشق‌های عجیب و غریب و غیر قابل درک برای عامه‌ی مردم که در حقیقت جلوه‌ای استعاری دارد را مشاهده می‌کند.دانلود زیرنویس فارسی این فیلم ، جایی که خبر از خیلی از کلیشه‌ها نیست و در آن، نه آخر قصه موجود افسانه‌ای‌مان تبدیل به آدم می‌شود و نه رابطه‌ی او با شاهزاده‌ی ساکت و آرامش، به دور از تمام روابط احساسی و حقیقی حاضر مابین همه‌ی موجودات ساکن بر روی کره‌ی زمین رقم می‌خورد. همه‌چیز همان‌گونه است که یک عشق عجیب باید باشد و دل تورو به خوبی، قصه‌ی خودش را نشان مخاطبان می‌دهد. اما این موضوع را شاید بتوان به شکلی متفاوت‌تر و از جهاتی جذاب‌تر در Hellboy نیز، تماشا کرد. جایی که عشق جریان‌یافته در بین پسر جهنمی و لیز، در سکانس‌های پایانی قصه به کمال می‌رسد و این دو، یکدیگر را در آغوش می‌کشند.
جایی که دل تورو، فرصتی برای به سخره گرفتن کهن‌الگوها و زدن حرف‌های فوق‌العاده‌اش پیدا می‌کند و به جای تبدیل کردن پسر جهنمی به یک انسان، دختر، که حداقل در ظاهر شبیه انسان‌ها به نظر می‌رسد را با آتش همیشگی حاضر در وجودش شعله‌ور می‌کند و به او، جلوه‌ای ماوراءالطبیعه می‌بخشد. این، دقیقا نقطه‌ی خلاف چیزی است که مثلا در قصه‌ی «دیو و دلبر» اتفاق افتاد. آن‌جا، برای کامل شدن عشق و تبدیل شدن آن به همان چیز زیبایی که همگان دوستش دارند، احتیاج به انسان شدن یک دیو بود. این‌جا، یک دیو انسانی را در آغوش می‌کشد، آن انسان جلوه‌ی عجیب و غریب خودش و نزدیک‌تر به هویت این دیو را پیدا می‌کند و دل تورو، فریاد می‌زند که عشق هنوز هم زیبا است و نیازی نیست کسی با شبیه کردن عاشقان به تصاویر ذهنیِ آشنایِ حاضر در ذهن ما، زیبایی عشق را به تصویر بکشد! حالا با این اوصاف، هنوز هم کسی هست که به دریافت اسکار بهترین کارگردانی سال توسط دل تورو پس از ساختن این حجم از آثار سنت‌شکن و بزرگ، اعتراضی داشته باشد؟!

چاپ این بخش

  تولید کننده کاستیک سودا
ارسال‌شده توسط: araxchemi - 14-03-2018, 11:20 AM - انجمن: معرفی سایت - بدون‌پاسخ

آراکس شیمی تولید کننده کاستیک سودا / سود پرک با کیفیت
در دنیای امروز کیفیت محصول حرف اول را می زند و اغلب مصرف کنندگان برایشان کیفیت و بازدهی محصول بسیار مهم است ، از این رو به دنبال محصولات با کیفیت هستند.
اگر شما هم از جمله افرادی هستید که کیفیت و برند محصول برایشان مهم است و در زمینه ی مواد شیمیایی فعالیت دارید ، باید بگویم که حتما یک بار هم که شده با برند آراکس شیمی تولید کننده کاستیک سودا همکاری کنید.
برند آراکس شیمی تولید کننده کاستیک سودا (سدیم هیدروکسید) با بیش از 20 سال سابقه در زمینه ی تولید و فعالیت در دنیای تجارت در خدمت شما عزیزان است و در حال حاضر در زمینه ی تولید سود پرک 98 در صد فعالیت دارد.
کاستیک سودا چیست ؟
کاستیک سودا با نام علمی سدیم هیدروکسید و فرمول شیمیایی NaOH   یک ماده ی شیمیایی پرکاربرد است در صنایع مختلف که با نام های متعددی در میان مصرف کنندگان خود شناخته می شود از میان آن ها می توان سود پرک ، سود جامد ، سود کاستیک ، کاستیک جامد و سدیم کاستیک و سود سوزآور جامد را نام برد.
کاستیک سودا (سود پرک) از زمانی که ویژگی های آن شناخته شد در صنایع بساری کاربرد پیدا کرده است مانند صنایع غذایی ، دارویی، بهداشتی ، کاغذ ، صنایع شیمیایی و فلز.
از جمله ی این ویژگی ها می توان به موارد زیر اشاره کرد
·        کاهش دهنده ی PH
·        قلیایی بودن
·        چربی زدا بودن
از آن جایی که کاستیک سودا (سود پرک) بسیار حساس است و به رطوبت بسیار سریع واکنش نشان می دهد نحوه ی بسته بندی و حمل آن باید با دقت بالا انجام شود.
آراکس شیمی در امر بسیار کوشا بوده و برای بسته بندی روش های متفاوتی را ارائه کرده است.
بسته بندی کاستیک سودا (سود پرک) در کیسه های سه لایه ی لمینت شده با پلی اتیلن در وزن 25 کیلو گرم و همچنین بسته بندی در سطل های فلزی با یک لایه پلاستیک داخلی برای مصارف خاص در آراکس شیمی انجام می شود.
همچنین برای حمل و بارگیری آسان کاستیک سودا یا همان سود پرک 98 درصد آراکس شیمی بسته بندی در دو نوع پالت در وزن 5/1 تن و کیسه های جامبو در وزن 1 تن  ارائه میدهد.
برند آراکس شیمی با ضرفیت تولید عمده  سود پرک 98 درصد نه تنها توانسته نیاز بازار های داخلی را فراهم کند بلکه ، توانسته در عرصه ی صادرات هم پویا باشد و با صادرات سود پرک 98% به کشور هایی از جمله ترکیه ، ارمنستان ، عراق ، افغانستان ، هند، تایلند، میانمار و..... فعالیت خود را گسترش دهد.  برای سفارش با شرکت آراکس شیمی تماس حاصل فرمایید
ایمیل : info@araxchemi.com  
 تلفن :   18   الی   36442712-021 
تلگرام / واتساپ :   09120850450
وبسایت : www.araxchemi.com

چاپ این بخش

  عراق، دومین کشور زیارتی جهان اسلام
ارسال‌شده توسط: hmseo - 10-03-2018, 02:56 PM - انجمن: گردشگری - پاسخ‌ها (1)

عراق کشوری  عرب زبان درخاورمیانه و جنوب غربی آسیاست، هرچند که تعداد زیادی از جمعیت این کشور را کرد زبان ها نیز تشکیل می دهند.  پایتخت عراق شهر بغداد بوده و این کشور از جنوب با عربستان سعودی، از غرب با اردن و سوریه از شرق با کشورمان ایران و از شمال با ترکیه همسایه است.
کربلا
شهری مذهبی و مقدس برای تمامی شیعیان جهان که تا سال 61 قمری بیابان بزرگی بوده به نام نینوا که البته مردم ان منطقه، نام های دیگری نیز بر روی ان نهاده بودند، اما بعد از سال 61 قمری و رودیداد  عظیم کربلا و قیام امام حسین (ع)، به تدریج مورد توجه شیعیان قرار گرفت تا به امروز که بزرگ ترین میعادگاه شیعیان و دومین میعادگاه بزرگ مسلمانان جهان به شمار می آید.
تور کربلا همه ساله در ایام زیارتی خاص به ویژه تا سوعا و عاشورا  و اعیاد مذهبی مانند عید قربان و ولادت امام حسین در قالب کاروان های زیارتی عتبات برگزار می شود. این تورها در دو نوع  تور کربلا هوایی و تور زمینی کربلا به مسافران ایندیار خدمات رسانی می کنند.
اغلب تور های عتبات  شامل بلیط رفت برگشت، اقامت در هتل به همراه ناهار وشام، ویزای عراق، بیمه مسافرتی، گشت وزیارت به همراه مدیر و مداح مجرب است.
نجف
شهرنجف پس از سوء قصد و کشته شدن اما علی (ع) توسط ابن ملجم  تبدیل به شهری مهم در میان مسلمین جهان تبدیل شد. اهمیت این مکان مذهبی علاوه بر در برگرفتن پیکر پاک امام علی، به واسطه وجود آرامگاه حضرت هود، نوح وصالح نیز در آن می باشد و به همین دلیل است که همواره در مناسبت های دینی مانند ایام ولادت و شهادت یکی از پر رفت و امد ترین مقاصد جهان اسلام به شمار می آید.
تور نجف همواره با بلیط چارتر از مقاصد مختلفی چون کشور عزیزمان ایران صورت می پذیرد.معمولا تور کربلا و تور نجف به صورت گروهی انجام می شود.
اربعین حسینی
اربعین حسینی، 20 صفر و درواقع چهل روز بعد از شهادت امام حسین(ع) است که جزو مهم ترین مناسبت های شیعیان جهان به شمار آمده و همه ساله پر شور تراز سال های قبل برگزار می شود. این مناسک که به نوعی فستیوال مذهبی برای نشان دادن اتحاد و وحدت میان شیعیان تبدیل شده، یکی از بزرگ ترین مراسم پیاده روی جهان نیز محسوب می شود. درواقع پیاده روی اربعین پس از مراسم حج در کعبه، دومین مراسم بزرگ مذهبی در سرتاسر جهان است.
فلسفه پیاده روی اربعین
پیاده به کربلا رفتن به خصوص در ایام اربعین، فلسفه و مضوعیت خاص خود را دارد و از آنجا که پرداختن به ان از همان سال های اولیه پس از شهادت امام حسین در زمره کارهای ثواب قرار گرفته، احادیث و روایات زیادی در باب آن وجود دارد.
به طور مثال، بنا به فرموده امام عسکری (ع)؛ یکی از نشانه های مومن – که در این روایت مقصود شیعه است – زیارت سیدالشهدا درروزاربعین می باشد.
چرا که امام صادق (ع) به یکی از دوستان خود می‌فرماید:
قبر حسین (ع) را زیارت کن و ترک مکن.
پرسیدم: ثواب کسى که آن حضرت را زیارت کند چیست؟
حضرت فرمود: کسى که با پای پیاده به زیارت امام حسین (ع) برود، خداوند برای هر قدمى که برمى‏دارد، یک حسنه برایش نوشته ویک گناه از او محو مى‏فرماید و یک درجه مرتبه ‏اش را بالا مى ‏برد.
سابقه تاریخی پیاده روی اربعین
از جهتی جریان پیاده روی برای زیارت سیدالشهدا در روز اربعین سابقه ای تاریخی نیز دارد. زیارت کربلا با پای پیاده در زمان شیخ انصاری رسم بوده است، ‌اما در برهه ‌ای از زمان به فراموشی سپرده می‌شود که در نهایت توسط شیخ میرزا حسین نوری دوباره احیا می‌شود.
تور اربعین هر ساله حتی در زمان اوج تسلط داعشیان بر بخش هایی از کشور عراق برگزار شده و همواره نیز با استقبال زیادی از طرف مردم رو به رو گشته است. این تورها از چندین هفته جلوتر به صورت گروه های مردمی به صورت پیاده از مرزهای مهران  و سایر مرزهای ایران آغاز شده و در مرز، ویزای عراق برای زائران صادر و بیمه مسافرتی گرفته می شود. گروه های مردمی معمولا توسط یک مدیر کاروان که شناخت کامل نسبت به عتبات دارد، هدایت می شود.

چاپ این بخش

  کویرگردی به سبک ایرانی
ارسال‌شده توسط: hmseo - 10-03-2018, 02:55 PM - انجمن: گردشگری - بدون‌پاسخ

شاید در سالیان اخیر برخلاف گذشته، مردم ایران اهمیت بیشتری برای کویر و کویرگردی قائل می شوند و به همین دلیل آژانس های مسافرتی مختلف، تورهای متعددی از جمله تور کویر یک روزه را به مناطق کویری مختلف برگزار می کنند، اما هنوز هم آنطور که باید و شاید به این طبیعت زیبا پرداخته نمی شود. بهترین زمان برای کویرنوردی، فصل پاییز است، هنگامی که هوا خنک تر شده و باد لطیف پاییزی، چهره ها را نوازش می دهد و دیگر آفتاب سوزان و مردافکن کویر در روز، شما را از پای در نمی آورد و موجب گرمازدگیتان نمی شود، هرچند که هیچ زمانی صفای شب های کویر، جمع شدن دور آتش و رصد ستاره ها را ندارد. کویرگردی به همین آسانی ها که فکر می کنید نیست. اولین موری که باید آن را پیش از سفر رعایت کنید، تهیه وسایل مورد نیاز کویرنوردی است که از همه بیشتر باید روی کفش مناسب کویرنوردی تاکید کرد که تاثیر به سزایی در کیفیت سفر و همچنین سلامتی شما دارد. در زیر چند کویر معروف و پرطرفدار و همینطور سحرانگیز ایران را به شما معرفی می کنیم.
 
کویر مرنجاب کجاست؟
می توان گفت که نام این منطقه کویری در استان اصفهان و در مجاورت شهرستان آران و بیدگل از کاروانسرا و قناتی گرفته شده که به دستور شاه عباس در این منطقه ساخته شده است. تنها نام جزیره سرگردان و دریاچه نمک که از جاذبه های گردشگری کویر مرنجاب هستند، کافیست تا انسان را به کویرنوردی ترغیب کرده و راهی این منطقه و نیز پیوستن به تور کویر مرنجاب نماید. برای اقامت در کویر مرنجاب، اقامتگاه ها و هتل های سنتی مختلفی وجود دارد.
کویر ورزنه کجاست؟
کویر ورزنه است و تپه های شنی غول آسا و عجیب که از باد متولد شده اند. درواقع باد باعث فرسایش پوشش این منطقه که به کویر خارا نیز معروف است شده و ان را به این شکل دراورده است. کویر ورزنه حدود 100 کیلومتر از اصفهان فاصله دارد و وسعت آن چیزی در حدود 17 هزار هکتار است. عددی بزرگ، رعب انگیز و جالب. یکی از دلایل توصیه ما به شما برای انتخاب تور کویر ورزنه، همین مورد است.
کویر کاراکال کجاست؟
شاید اگر واژه تور کویر کاراکال را شنیدید، اولین فکری که به ذهنتان خطور کرده، توری به مناطق آفریقایی یا آمریکای مرکزی بوده است، اما بهتر است بدانید که این منطقه در نزدیکی شهر بافق در استان یزد واقع شده است. علاوه بر تفریحات رایج در کویرگردی و نیز قدم زدن در نخلستان های زیبای کویر کاراکال، یکی از جاذبه های کم نظیر این منطقه، دیدن گونه های مختلف و کمیاب حیات وحش مرکزی ایران است که برخی از آن ها در معرض خطر انقراض قرار گرفته اند.
کویر مصر کجاست؟
یکی از اولین انتخاب های ایرانی ها برای کویرگردی، تور کویر مصر است. هرچند که این کویر از تهران فاصله زیادی دارد، اما این قضیه باعث نمی شود تا گردشگران به خصوص عاشقان کویر در زمان های مناسب کویرنوردی، از سفر به این منطقه چشم بپوشند. از هیجانات خاص این کویر که انتظار مسافران را می کشد، می توان به شترسواری، آفرود و رصد ستارگان اشاره نمود.

چاپ این بخش

  خرید فرش کاشان
ارسال‌شده توسط: quadcopter - 01-03-2018, 11:12 PM - انجمن: آتلیه عکاسی - بدون‌پاسخ

اگر بخواهیم طرح فرش را به گونه مختصر و مفید تعریف کنیم، می توان گفت به مجموعه‌ی وضع ظاهری فرش، شامل نقش، رنگ‌آمیزی، بافت و ابعاد، طرح فرش می گویند. تمامی این عوامل می بایست با یکدیگر متناسب باشند تا نهایتاً طرح زیبایی در متن و حاشیه‌ی به وجود آورند. .به جهت ارتباط مستقیم فرش با موضوع طراحی آن، همواره مبحث طراحی فرش از موضوعات مهم بوده که گفته ها و نوشته های زیادی را بخود اختصاص داده است و کمتر مطلبی در ارتباط با فرش می توان یافت که به موضوع طرح فرش اشاره ای گرچه مختصر و کوتاه نداشته باشد .طرح فرش بخشی مهم و اساسی در صنعت و هنر فرش بافی  به حساب می آید. در کنار عوامل مهمی که بر  اعتبار و ارزش خرید فرش تاثیرگذار است، طرح فرش نقشی کلیدی داشته و اصالت و هویت ملی یک فرش از روی نقشه آن شناخته می‌شود. کشور عزیزمان ایران با وجود داشتن نعمت هنرمندانی زبردست، همواره زبانزد سایر کشور ها در زمینه طراحی فرش بوده است. طرح فرش ایران آمیزه‌ایست از هنر، صنعت، معتقدات و فرهنگ ایرانی که طیّ قرون و اعصار شکل گرفته، متجلّی گشته و به اوج رسیده‌است. و بخش عظیمی از این شکوفایی، مدیون ذهن و دست طرّاحان توانمند ایرانی است. از آن‌جایی که طرّاحی فرش کاری گسترده است، در مناطق مختلفی صورت می‌گیرد. در نتیجه تعداد طرّاحان فرش بسیار فراوانند. این در حالیست که عدّه‌ای از این طرّاحان هنرمند و ارزنده، در گمنامی کامل به این کار مشغولند. عدّه‌ای دیگر از طرّاحان نیز، به روش‌های‌ مختلف از جمله عرضه‌ی طراحی‌های خود به مردم و اهل فنّ، شناخته شده‌اند.با این حال هنوز هم از هنر این هنرمندان به خوبی تجلیل نشده است. با توجه به وسعت جغرافیایی وسیع ایران، در هر منطقه از کشورمان شاهد هنرمندی طراحان گوناگونی هستیم که با سبک و سیاق های مختلف و مخصوص به آن مکان هنرنمایی می کنند. در مطلب پیش رو به معرفی طراحان چند شهر مختلف از ایرانمان می پردازیم تا حداقل مختصری هنر این افراد هنرمند را ارج بنهیم.[عکس: buy-kashan-carpet.jpg]
   طراحان تهران
با وجود اینکه تهران پایتخت و بزرگ ترین شهر ایران است، اما بر خلاف دیگر شهرها، مدّت زمان زیادی نیست که تهران، قطب مهمی برای هنرمندان طرّاح برشمرده می‌شود. این طرّاحان و نقاشان در دو دسته‌ی زیر جای می‌گیرند:
طراحان و نقاشان آزاد
مشهورترین طرّاح آزاد فرش در تهران، سید ابوالحسن موسوی سیرت است. وی سال ۱۳۲۲ در همدان که یکی از مراکز مهم قالیبافی ایران است متولد شد. از کودکی به نقاشی علاقه‌ی زیادی داشت و پدرش که معمار بود، او را به استاد میرزا رضا یگانه که خود از استادان بنام آن روز همدان در طرّاحی قالی بود، سپرد. وی همزمان با آموزش طرّاحی، به ادامه‌ی تحصیل پرداخت و در سال ۱۳۴۳ پس از کسب مهارت‌های لازم و پایان تحصیلات به تهران آمد. برادر وی، سیّد ابوالقاسم موسوی سیرت نیز از جمله نقّاشان آزاد است. از دیگر طرّاحان فرش معاصر و معروف تهران می‌توان استاد محمود فرشچیان، حسن رضایی، محمد‌حسین ولی‌زاده، ضیایی، ابوالفتح رسام عرب زاده، اکبر عندلیب و منصور تامسون را نام برد.
طراحان و نقاشان شرکت فرش
در تهران علاوه بر نقّاشان و طرّاحان آزاد، گروه دیگری از هنرمندان طرّاح وجود دارند که در شرکت فرش، گرد‌هم‌ آمده‌اند و به خلق آثاری هنرمندانه و ماندگار می‌پردازند؛ که از این میان می‌توان به غلامحسین سکندانی، عبدالکریم رفیعی ژرفی،‌اماقانی، مسگرها، رضایی، معصومه حسینی، جعفر پاکدست، عبدالله رضاییان، مجید محمودی، اکبر داوودی دارابی، محمّد‌جعفر محمّدزاده، مسعود فراهانی، غلامحسین محمودی، حسین محمودی، ابوالفضل کریمی و عبدالمجید صادقی اشاره کرد.
طراحان کرمان
كرمان در زمينه بافت قالي، تاريخ مدوني ندارد و تاريخ آن سينه به سينه نقل شده است و به روايتي باسابقه پانصد ساله يكي از مناطق قديمي، قالي بافي در ايران به شمار مي‌رود. در عهد صفويه كه اوج شكوفايي هنر در ايران بود، قالي هم مانند ديگر هنرها در اين دوره بيشتر شكوفا شد. اين صنعت در اوايل دوره قاجاريه رو به زوال رفت. شروع انقلاب صنعتي و ورود پارچه‌هاي نساجي و ماشيني كه كاهش توليد انواع منسوجات دستي را در پي داشت عامل اصلي گرايش به هنر قالي بافي در كرمان بود و در واقع بعد از انقلاب صنعتي اروپا، يكي از پررونق‌ترين دوره‌هاي قالي بافي در كرمان آغاز شد. طراحي و نقشه‌كشي قالي كرمان هم قدمتي ديرينه دارد، گرچه به جز نامي كه از چند تن از نقاشان منطقه كرمان به جاي مانده، تاريخچه چندان دقيقي درباره چگونگي رونق طراحي نقشه‌هاي قالي و چگونگي نام نهادن به طرح‌هاي اين منطقه در دست نيست. از معروف‌ترین طراحان معاصر فرش ایران و طراحان کرمانی می‌توان محسن‌خان و پسرش حسن خان؛ استاد کاظم احمد خان؛ احمدعلی‌خان کربلایی و اکبر فدایی را نام برد. شهرت و آوازه قالي كرمان بيش از هر چيز به دليل درآميزي رنگ و طرح آن است. طرح و رنگ قالي كرمان يكي از نفيس‌ترين، زيباترين، و خوش‌سبك‌ترين بافته‌هاي جهان به شمار مي‌آيد به‌طوري كه كمتر مي‌توان دو قالي از نظر رنگ و نقشه شبيه به هم پيدا كرد.
طراحان اصفهان
از طرّاحان فرش بنام اصفهانی نیز می‎توان به استاد محمود فرشچیان، احمد دادخواه، حاج میرزا آقا امامی و حسین مصور الملکی اشاره کرد.
طراحان مشهد
قالی بافی در مشهد حدود پنج سده قدمت دارد، به‌طوری که یکی قدیمی‌ترین فرش مشهد که موجود است، نوعی فرش نماز (سجاده) است که توسط شاه طهماسب به سلیمان باشکوه در سال ۱۵۵۶ هدیه شده‌است. این فرشها در سه درجه کیفیتی در کارگاه سلطان ابراهیم میرزا، فرزند سام میرزا، و برادرزاده شاه طهماسب، ساخته می‌شده‌است. یکی از انواع درجه یک آن تا دو سال پیش در لندن بود و به اعتقاد برخی در حال حاضر در اختیار کلکسیونر معروف، شیخ سعود آل ثانی قطری، است. تعدادی از نمونه‌های درجه دوم و سوم هنوز در موزه Topkapi موجود می‌باشند. طرقبه، شاندیز، زشک، نوغند، جاغرق مهمترین مراکز قالی بافی در مشهد هستند. همچنین از استادان معروف آن می‌توان محمد عمواوقلی، علیخان عمواوقلی، محمد ابراهیم مخملباف، عباسقلی صابر، حاج غلامرضا اخوان ساج و از طراحان معروف آن عبدالحمید صنعت نگار، محمد‌حسین فخرالواعظیم، علی اکبر طرح‌چی و احمد بهبودی نام برد.
طراحان کاشان
قالیبافی در کاشان به طور کلی شامل شهر کاشان و حومه، نطنز و جوشقان قالی است که گستردگی و وسعت آن حتی تا بعضی از دهستانهای گلپایگان، محلات، اردستان و اصفهان نیز امتداد می یابد. شهر کاشان به عنوان محور اصلی نقش بسیار مهمی را در ارتباط با دیگر نقاط به عهده دارد. از میان طراحان معاصر فرش ایران و طراحان ماهر و توانای فرش کاشان که با ذوق و هنر خود در زمینه‌ی طرّاحی فرش، چشم هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌نمایند، می‌توان از میرزا نصرالله صانعی (نقّاش زاده)، سیّد رضا صانعی، محمّد افسری، محمّد صنیعی، حسین تقدیسی، عبّاس محتشم‌زاده و امیر کریم‌پور یاد نمود. فرش کاشان از متراژهای مختلف فرش و انواع مختلف فرش مانند فرش سجاده‌ای کاشان، تابلوفرش و ... قابل ارائه به مشتریان محترم می باشد.  

چاپ این بخش

  تبلیغ در گوگل
ارسال‌شده توسط: daftarezdeva - 24-02-2018, 09:08 PM - انجمن: تشریفات - بدون‌پاسخ

[عکس: 153190211155541.jpg]
مقایسه تبلیغات در گوگل ادوردز و سئو، کدام یک برای بازاریابی بهتر است؟
در این مقاله به معرفی گوگل ادوردز، سئو، مقایسه آنها و اینکه کدامیک برای رونق کسب و کار شما بهتر می باشد بپردازیم.
تبلیغات در گوگل و سئو اجزای اصلی بازاریابی از طریق موتورهای جستجو (SEM) هستند، وقتی اگر در حال اجرای کمپین‌ های دیجیتالی بازاریابی هستید، هر دو با ارزش‌ترین ابزار در این زمینه محسوب می‌شوند.
گوگل ادوردز و سئو، دارای برخی تفاوت‌ها و شباهت‌ها هستند، موقعیت‌هایی هم پیش می‌آید که با توجه به اهداف بازاریابی و کسب‌ و کار، باید از هر دو آنها استفاده کرد.
[عکس: 153190211159992.jpg]
گوگل ادوردز یا تبلیغات در گوگل چیست؟
اگر در زمینه بازاریابی دیجیتال تازه‌کار هستید ممکن است از افراد این حوزه درباره مواردی چون PPC (پرداخت به ازای هر کلیک)، گوگل ادوردز و اصطلاحاتی مانند CPC(هزینه به ازای هر کلیک)، پیشنهادات مزایده و کمپین‌ها چیزهایی شنیده باشید اما معنی این کلمات را ندانید. نگران نباشید ما در این مقاله نگاه مختصری نیز به این امور خواهیم داشت.
گوگل ادوردز یا همان تبلیغات در گوگل ادوردز، یک پلتفرم تبلیغاتی با مالکیت گوگل است. تبلیغ کنندگان می‌توانند از این پلتفرم برای قرار دادن تبلیغات در صفحات نتایج جستجوی گوگل، محصولات گوگل (یوتیوب، جی‌میل و …) و هزاران وب‌سایت دیگر که به عنوان نمایش دهنده تبلیغات با گوگل همکاری دارند ، استفاده کنند. شما به عنوان کسی که می‌خواهد آگهی خود را در بخش تبلیغات در گوگل منتشر کند، ۲ روش برای پرداخت هزینه تبلیغات خود دارید .


  • می‌توانید وقتی شخص روی تبلیغات شما در گوگل کلیک کرد (هزینه در ازای هر کلیک یا CPC) هزینه پرداخت کنید. در این روش گوگل به ازای نمایش تبلیغات شما، هزینه ای دریافت نمی کند و فقط زمانیکه روی تبلیغات شما کلیک شود هزینه آن محاسبه می شود.

  • وقتی که افراد تبلیغات شما در گوگل را مشاهده می‌کنند (CPM یعنی هزینه در ازای هر هزار بار نمایش تبلیغ) هزینه بپردازید.
کل سیستم تبلیغات در گوگل مانند مزایده‌ای بزرگ کار می‌کند و بازاریابان در تلاشند تا برای جایگاه تبلیغات خود در گوگل به رقابت بپردازند.
[عکس: 15319021116383.jpg]
سئو چیست؟
بهینه‌سازی موتور جستجو یا سئو موجب بهبود رتبه صفحات سایت شما در نتایج جستجوی موتورهایی مانند گوگل، یاهو، بینگ و سایر موتورهای جستجوی مهم می‌شود. برای دست‌یابی به این هدف، باید اطمینان پیدا کنید که وب‌سایت شما با موتور جستجو سازگار است. یک وب‌سایت سازگار با موتور جستجو، وب‌سایتی است که توسط موتورهای جستجو به سادگی “خوانده” شده و استفاده از آن برای کاربران ساده باشد. دست یافتن به یک بهینه‌سازی نتیجه بخش بدون آشنایی و بکار گرفتن نکات ظریف این حوزه امکان‌پذیر نیست، مفهوم کلی بهینه‌سازی موتورهای جستجو، داشتن وب‌سایتی سریع و کاربردی با محتوایی یکتا است که استفاده از آن برای کاربر نهایی نیز تجربه خوبی را به همراه دارد.

مقایسه تبلیغات گوگل و سئو
تا اینجا شما به تصویری کلی از چگونگی کارکرد تبلیغات در گوگل و سئو دست یافته‌اید اکنون این دو را مقایسه می کنیم:

  • تبلیغات گوگل در بالای نتایج جستجوی گوگل قرار می‌گیرند و می‌توانید یکی از این جایگاه‌ها را به خود اختصاص دهید، اما برای سئو باید تلاش بیشتری به خرج بدهید تا به یکی از آن جایگاه‌های صدرنشینی در نتایج ارگانیک جستجو دست پیدا کنید.

  • با استفاده از تبلیغ در گوگل، نسبت به سئو، سریع‌تر نتیجه خواهید گرفت چون بلافاصله می‌توانید کمپین‌های تبلیغاتی ایجاد کنید و فرایند دست‌یابی به ترافیک مورد نظرتان خیلی زود آغاز می‌شود. این در حالی است که برای سئو (بخصوص برای وب‌سایت‌های جدید) باید زمان زیادی را صرف کنید تا بتوانید به رتبه و ترافیک خوبی دست پیدا کنید.

  • محاسبه بازگشت سرمایه در گوگل ادوردز آسان‌تر است، انجام این محاسبات برای سئو دشوارتر است زیرا فاکتورهای بسیار بیشتری وجود دارد که در سئو موثر هستند و همه چیز فقط به هزینه تبلیغات و عایدات وابسته نیست. وقتی شما کمپین‌های گوگل ادوردز خود را متوقف می‌کنید ترافیک شما نیز متوقف می‌شود، اما وقتی شروع به دریافت ترافیک با سئو می‌کنید این روند برای مدتی طولانی ادامه خواهد داشت.

  • شما با تبلیغات در گوگل می‌توانید به صورت همزمان کلمات کلیدی بسیاری را هدف قرار دهید اما با سئو باید روی کلمات کلیدی کمی تمرکز کنید تا بتوانید بهترین نتیجه را داشته باشید. شما به کمک گوگل ادوردز می‌توانید بر روی سایر وب‌سایت‌های گوگل و وب‌سایت‌هایی که از Google Adsense استفاده می‌کنند نیز تبلیغات خود را به نمایش بگذارید اما نتایج سئو فقط برای صفحات جستجو قابل نمایش هستند.

  • گوگل ادوردز پلتفرم انحصاری گوگل می باشد در نتیجه با تبلیغ در گوگل، آگهی شما در موتور جستجوگر گوگل و وب سایتهایی که تبلیغ گوگل را نشر می دهند نمایش داده می شود ولی سئو برای تمامی موتورهای جستجو کاربرد دارد.

  • برای انجام تبلیغ در گوگل باید هزینه پرداخت کنید در صورتیکه ترافیک سئو رایگان است. البته ما به این مورد عقیده ای نداشته و صحیح نمی باشد. چون برای سئو سایت نیاز به پرداخت هزینه نسبتا بالا به متخصصین سئو می باشد .
کدام گزینه برای بازاریابی بهتر است؟
با تبلیغ در گوگل می‌توان کمپین‌های جدیدی ایجاد کرد. وقتی ما کارمان را به عنوان ارائه‌دهنده خدمات سئو آغاز کردیم، هدف اصلی کمپین‌های بازاریابی ما کمک به مشتریان برای دریافت ترافیک از موتورهای جستجو از طریق سئو بود. اما تجربه ما و سالها همکاری با مشتریان در حوزه‌های مختلف به ما نشان داده که گاهی مالکان کسب‌ وکار به نتایجی سریع و بدون معطلی نیاز دارند و اینجاست که پای تبلیغات در گوگل به میان می‌آید.
بزرگترین مزیت گوگل ادوردز بر سئو، دست یافتن سریع‌تر به نتیجه است.
شما باید در ازای هر بازدید از تبلیغات در گوگل هزینه بپردازید اما در صورت سودآور بودن کمپینتان می‌توانید سرمایه گذاری خود را در PPC توجیه کرده و به اهداف کسب‌وکاری خود دست پیدا کنید.
گوگل ادوردز، مناسب استارتاپ‌ها و کمپین‌های جدیدی است که می‌خواهند برای اهداف خود در حوزه فروش، جذب مشتریان جدید یا حتی تست کردن محصولات، میزان موثر بودن وب‌سایت و هر جزء دیگری در فرایندهای فروش یا بازاریابی، سریعا به ترافیک مورد نیاز خود دست یابند.
این موارد در صورتی محقق می‌شوند که استفاده از تبلیغات در گوگل به شیوه‌ای دقیق و هوشمندانه باشد. پول خرج کردن برای گوگل ادوردز کار ساده‌ای است و اگر از ابزار کنترل و نظارت صحیح برخوردار نباشید به جای سود دچار زیان خواهید شد.
آنچه ما همیشه در مورد تبلیغات در گوگل به مشتریانمان گوشزد می‌کنیم این است که اگر به درستی از آن استفاده نکنید مانند بازی در کازینو خواهد بود، جایی که شما پول زیادی را خرج می‌کنید به این امید که آن را باز پس خواهید گرفت اما هرگز این اتفاق نمی‌افتد. شما برای استفاده از خدمات تبلیغات در گوگل و سودآوری از این طریق، نیازمند افرادی متخصص در این زمینه هستید. متخصصین ما در آژانس تبلیغات اینترنتی ثمین افتخار ارائه چنین خدماتی را به مشتریان خود دارند.
بنابراین توصیه می‌کنیم در شرایطی که پول خرج کردن در این سیستم بسیار آسان است، و شما فاقد دانش و تجربه لازم برای اداره کمپین‌های گوگل ادوردز می‌باشید، از اندوخته خود مقتصدانه استفاده کرده و با سپردن این امور به متخصصان و مشاوران حرفه‌ای ما در آژانس تبلیغات اینترنتی ثمین، از بازگشت سرمایه خود اطمینان پیدا کنید. لازم به ذکر است که در صورت عدم رضایت شما از کمپین تبلیغاتی، می‌توانید با ارسال تیکت از ما بخواهید تا کمپین شما را غیرفعال کنیم و مقدار شارژ باقی مانده را به حساب شما عودت دهیم. این بهترین روشی است که شما می‌توانید با کمک آن، در استفاده از گوگل ادوردز پولتان را از دست نداده و به سود دست پیدا کنید.
سئو را فراموش نکنید
با اینکه شروع کار با گوگل ادوردز به دلیل سریعتر بودنش ایده خوبی است، باید کار با سئو، بازاریابی محتوا و رسانه‌های اجتماعی را نیز آغاز کنید تا به بهترین نتایج دست یابید. این ۳ ابزار، تمام چیزی است که شما برای موفقیت بلندمدت آنلاین خود به آن احتیاج دارید.
بازاریابی محتوا به شما کمک خواهد کرد تا محتوایی درست ایجاد کنید. سئو به شما کمک می‎کند تا محتوای خود را برای موتورهای جستجو بهینه سازی کرده و ترافیک ارگانیک بیشتری دریافت کنید؛ و در نهایت رسانه‎های اجتماعی باعث ارتقای محتوای بهینه سئو و داشتن دامنه وسیعتری از مخاطبان می‎شود.
آیا باید از گوگل ادوردز و سئو به صورت همزمان استفاده کرد؟
برخی معتقدند که وقتی شما ترافیک سئو را دریافت میکنید نیازی به استفاده از تبلیغ در گوگل نخواهید داشت، اما این تفکر صحیح نیست. “حتی اگر شما رنکینگ خوبی دارید باز هم می‎توانید از گوگل ادوردز استفاده کرده و با همان کلمات کلیدی ترافیک بیشتری کسب کنید.”
شما قادر خواهید بود عملکرد کمپین‌های ادوردز خود را اندازه بگیرید و در صورت سودآور بودن حتی می‎توانید بودجه آن را برای به دست آوردن بازگشت سرمایه بیشتر، افزایش دهید.
بنابراین، کدام گزینه برای بازاریابی بهتر است؟ سئو یا گوگل ادوردز؟
پاسخ این سوال با توجه به موارد فوق کاملا مشخص است، هر دو. در ابتدا از تبلیغات در گوگل، برای دریافت ترافیک استفاده کنید و همزمان روی سئو، برنامه بازاریابی محتوا و کمپین‎های رسانه اجتماعی خود هم کار کنید تا در شبکه‎های اجتماعی بازدید و ترافیک ارگانیک دریافت کنید.
نتیجه گیری:
گوگل ادوردز و سئو رقیب نیستند بلکه همچون دو سلاح قدرتمند در انبار مهمات بازاریابی دیجیتال شما هستند. وقتی خواهان ترافیک سریع هستید از خدمات موجود در حوزه تبلیغات در گوگل بهره ببرید، اما برای موفقیت ماندگار و بلندمدت به خدمات سئو احتیاج دارید. در واقع سئو و گوگل ادوردز مکمل یکدیگرند و بهره‌گیری صحیح و مدیریت شده از آن‌ها برای هیچ وب‌سایت یا کسب‌وکاری زیان بار نبوده و حسن بزرگی محسوب می‌شود، چرا که به این واسطه در صدر رقبایشان قرار گرفته و در موفقیت از آنها سبقت می‌گیرند.، آژانس تبلیغات اینترنتی ثمین این افتخار را دارد تمامی خدمات مربوط به تبلیغ در گوگل و سئو را به مشتریان خود عرضه می‌کند.

چاپ این بخش

تابلو چلنیوم | تابلو چلنیوم | تابلوسازی